موضوع : روزانه ها
دیشب شب خیلی بدی بود.البته از جهاتیم خوب.دلم تنگ شد بود واسه گریه.شوری اشکام هنوز تو دهنمه.
امروز بارون اومد٬هوا ابری بود٬هوارو دوست داشتم٬بوی خاک رو هم.
*****
از روبروی امامزاده که رد شدم٬بچگی هام یادم اومد٬روزائی که دست تو دست مامان کالسکه ی نورا رو هل می دادم و مواظب بودم بستنی چوبیم رو زمین نیفته.
بابا یه کم جلوتر اول بازار وایساده بود.سرم رو که بلند کردم٬سقف بازار نوی نو بود.دلم گرفت.
یه خاطره ی دور اومد تو ذهنم
ای خانوم٬مگه تو این شهر سرد و پر بارون که زمینم هر وقت غضبش میاد یه تکونی بهمون میده ساختمون قدیمی باقی میمونه
*****
توی مغازه فرش رو نیگا کردم٬سرم رو به علامت رضایت تکون دادم که یعنی خوبه.
لا به لای اسلیمی ها گم شدم٬بین گره ها.بین دستای دخترکی که پای دار قالی روزشو شب می کرد
انگار تعجب کرده بودم٬یعنی این کف پوشه رنگینه خونه ی من و توا؟چه زود!
دستی تکونم داد٬نارون مامان پس خوب بود؟شب که صاحب اصلی اومد بابا میاد حساب می کنه.
*****
دستمو که باز کردم یه قطره بارون افتاد تو مشتم٬سریع دستمو بستم٬نمی خواستم نشونه ام گم شه!
اولین قطره ی بارون!
|