موضوع : روزانه ها
دوست مهربونم٬مگه ممکنه فراموشت کنم.با اینکه می دونم دیگه هیچ وقت اونجا نمی نویسی ولی بازم هر روز میام٬چیزی نمیگم٬حرفی نمیزنم واسه اینکه نمی خوام لحظه های سخت رو برات سخت تر کنم.
من اینجا٬توی این وبلاگ دوستای خیلی کمی دارم٬شاید کمتر از انگشتای یه دست!
اما همشون رو بی نهایت دوست دارم٬نوشته هاشونو با علاقه ی عجیبی می خونم و ساعت ها تو خلوت خودم بهشون فکر می کنم٬به زندگیشون ٬به حرفاشون٬به دلتنگیهاشون.
با خوشیاشون شاد میشم و با غصه هاشون دلم عجیب میگیره.
تو هم که جای خودتو داری٬می دونی چه قد دوستت دارم٬چه قد حس نزدیکی دارم باهات٬هم سن من؟
پس نگو تورو یادم رفته که هیچ وقت یادم نمیره.
نگرانم بودی٬منو ببخش که نگرانت کردم٬دوستای دیگه ام رو با کامنت ها از حال و روزم مطلع می کردم اما در مورد تو٬......گفتم که٬نمی خواستم روند سخت فراموش کردن خاطرا رو برات سخت تر کنم.
نمی خواستم هیچی دوباره تورو به اون روزها ببره.
من روزای بدی رو گذروندم٬اونم واسه مسائلی که فکر نمی کردم تا این حد واسم مشکل ساز شن٬
حرفائی شنیدم٬برخوردائی دیدم که...........بگذریم
اما الان اوضاع آرومه٬شاید تا یکی دو ماه دیگه عقد کنیم.
می بینی جوجوئی دارم عروس میشم!!!!!!!!
ولی خوب دلم شکسته٬واسم هیچی مثل قبل نمیشه.
به همه چی فکر کردم٬تصمیمم فقط از روی احساس نیست٬می دونم چی در انتظارمه٬رویاهام خیلی زود تو هم شکست.
هر چند شایدم بد نبود٬زندگی ما هم در بهترین حالت یه زندگی معمولیه با همه ی خوبیها و بدی های یه زندگی معمولی٬پس چه بهتر که از الان از خواب و خیال بیدار شم.
این نوشته فقط برای این بود که می خواستم خواسته ی کوچیک یه دوست مهربون رو براورده کنم.
دوستی که بارها آرزو کردم کاش می تونستم کمکش کنم.
جوجو خانومی زندگی همینه!ذره ذره سختیهای زندگی رو حس می کنیم و باید تحمل کنیم٬باید..........
|