تبليغاتX
نوشته های آبرنگی
 
   نوشته های آبرنگی ::  دست نوشته های روزانه نارون ...
نوشته های آبرنگی   
       
   
  
 
منوى اصلى
صفحه اصلی
آرشیو مطالب
لینکستان
تماس با ما
 

موضوعات
خاطرات
روزانه ها
 

آرشیو مطالب
هفته چهارم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
 

 

ساعت
 

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " نوشته های آبرنگی " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید. 
مشاهده سریع تماس با ما
 


اولین قطره ی بارون
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

دیشب  شب خیلی بدی بود.البته از جهاتیم خوب.دلم تنگ شد بود واسه گریه.شوری اشکام هنوز تو دهنمه.

امروز بارون اومد٬هوا ابری بود٬هوارو دوست داشتم٬بوی خاک رو هم.

*****

از روبروی امامزاده که رد شدم٬بچگی هام یادم اومد٬روزائی که دست تو دست مامان کالسکه ی نورا رو هل می دادم و مواظب بودم بستنی چوبیم رو زمین نیفته.

بابا یه کم جلوتر اول بازار وایساده بود.سرم رو که بلند کردم٬سقف بازار نوی نو بود.دلم گرفت.

یه خاطره ی دور اومد تو ذهنم

ای خانوم٬مگه تو این شهر سرد و پر بارون که زمینم هر وقت غضبش میاد یه تکونی بهمون میده ساختمون قدیمی باقی میمونه

*****

توی مغازه فرش رو نیگا کردم٬سرم رو به علامت رضایت تکون دادم که یعنی خوبه.

لا به لای اسلیمی ها گم شدم٬بین گره ها.بین دستای دخترکی که پای دار قالی روزشو شب می کرد

انگار تعجب کرده بودم٬یعنی این کف پوشه رنگینه خونه ی من و توا؟چه زود!

دستی تکونم داد٬نارون مامان پس خوب بود؟شب که صاحب اصلی اومد بابا میاد حساب می کنه.

*****

دستمو که باز کردم یه قطره بارون افتاد تو مشتم٬سریع دستمو بستم٬نمی خواستم نشونه ام گم شه!

اولین قطره ی بارون!

 

نارون چهارشنبه بیستم شهریور 1387  نظر دهيد!

بچه!!!!!!
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

یه راه حل جدید واسه گذروندن روزام پیدا کردم.

کتاب!

من از بچگی عاشق کتاب خوندن بودم٬من و نورا و بابا هر سه تامون اینطوری هستیم.کافی بود یه چیزی دستم بیاد٬تا تمومش نمی کردم ول کن نبودم.البته کتابای درسی کاملا این امر مستثنی هستن!

الان چند روزه بی صبرانه منتظرم نورا از مدرسه بیاد و واسم کتاب بیاره٬بعد دیگه ولو میشم تو تخت و می خونم و می خونم و.......

من که همیشه نیم ساعت به افطار شربت پر یخم حاضر بود و هنوز الف الله اکبرو نگفته بودن تا تهشو سر کشیده بودم٬الان مامان به زور میاد از اتاق می کشدم بیرون که بچه ضعف کردی بیا یه چیکه آب بخور حداقل!!!!!!

از وقتی حس کردم باید واسه کنکور بخونم هیچ کار فوق برنامه ای انجان نمی دادم٬مخصوصا کتاب

هی به خودم می گفتم دیوونه ٬تو واجب تره بری اون کتابای خاک خورده ی قفسه ات رو بخونی.

اما ازرونجائی که ماه رمضون رسما از زندگی می افتم!به خودم تخفیف دادم.

خدایا چه قد کیف میده کتاب خوندن.

دیروز بادبادک بازو خوندم.تعریفشو شنیده بودم.کتاب خیلی قشنگی بود .یه جاهائیش بدجوری آدم ناراحت می شد.نزدیکای افطار رسیدم به اونجائی که امیر و ثریا از بچه دار شدن نا امید شدن.

یه هو یه دلشوره ای اومد سراغم٬زنگ زدم به سهند.بی مقدمه گفتم:اگه من بچه دار نشم٬طلاقم میدی؟

یه کم مکث کرد گفت:نه فکر نکنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شوکه شدم. گفتم:فکر نکنیییییی؟؟؟؟؟ خواست حرف بزنه که نذاشتم خداحافظی کردم.

اشکام داشت سرازیر می شد.اصلا انتظار نداشتم اینو بگه.یه بار دیگه زنگ زد که ریجکت کردم.کلا کم پیش میاد این اتفاق.خیلی حال میده ریجکت کردن

یه کم که گذشت خودم بهش زنگ زدم.گفتم که انتظار این حرفو نداشتم و واسه خودم متاسفم

همش می خندید و می گفت مگه من چی گفتم؟

بهش گفتم تو باید می گفتی حرفشم نزن نه اینکه بعد کلی مکث تازه بگی فکر نکنم.

گفن آخه مسئله مهمیه٬تازه من همه ی جوابائی که به تو میدم پشتش کلی فکره!!!!!!!!!!!!!!

گفتم ولی با اینکه می دونی من هزاربرابر تو عاشق بچه ام اگه این سوال رو می پرسیدی یه لحظه هم صبر نمی کردم و می گفتم شک نکن که تو واسم از هر چیزی با ارزش تری.

همش می خندید و می خواست یه جوری سر و ته قضیه رو هم بیاره.

خوم هم خندم گرفته بود٬ولی نذاشتم بفهمه.

گفتم دیگه حرفتو زدی٬مثه مرغی که از قفس می پره!!!!از دستت خیلی ناراحتم و نمی بخشمت!

می دونستم سهند همین جوری یه چیزی گفته٬آخه ما قبلا خیلی در این مورد حرف زده بودیمو حتی به هم قول داده بودیم اگه هر دومونم تو آزمایش ازدواج تالاسمی مینور بودیم بازم با هم ازدواج کنیم.

نمی دونم سهند این حرفا یادش مونده یانه

بعدم آخه کی تو این دوره زمونه واسه بچه زنشو طلاق میده؟فوقش میرن یه بچه میارن بزرگ می کنن

بعدترشم٬اصلا تو این روزگار که آدم خودشم زیادیه کی حال بچه داره!!!!!!!!!!!!!!!!

چند دقیقه بعدش باز بهش زنگ زدم٬گفتم نمی خوام سر افطار روزه دارو ناراحت کنم٬بعدم می دونم ارزش من واست از ۱۰۰۰ تا بچه بیشتره!

اونم گفت که آره معلومه و .......

کلا از اولشم می دونستم همین جوری تو خستگی یه چیزی گفته و اتفاقا شاید اصلا  هم بهش فکر نکرده!

ولی کل کل خوبی بود!

سحر داشتیم اس ام اس بازی می کردیم٬گفتم خیلی نگرانم و استرس دارمو ......

جواب داد:نگران چی آخه؟من یه تار موی تورو با ۱۰۰۰ تا بچه عوض نمی کنم.

مدرکه خوبیه باید نگهش دارم

 

نارون سه شنبه نوزدهم شهریور 1387  نظر دهيد!

دوپینگ!
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

دلم می خواست زودتر از اینا آپ کنم٬اما نمیشه٬واقعا نمیشه!!!!!!

ماه رمضون بدجوری از نفس انداختتم!همون موقع ها هم که مدرسه می رفتم٬جمعه ها عزا بود٬به ظهر که می رسید دیگه کم آورده بودم.

تو فکر دوپینگم٬نورا دیروز راجع به شربت حساسیتش حرف می زد که باعث می شده از در که میاد با کوله و سوئی شرت دم در ولو شه و تا فردا صبحش بخوابه!!!!!!

بد جوری وسوسه شدم!

*****

این روزا خواهر جونم خیلی غصه داره٬واسه قضیه کنکور٬بومی و این حرفا.دلم خیلی واسش می سوزه.

گناه دارن به خدا٬دختره با رتبه ی ۱۱۰ هیچی تهران بهش نخورده٬مجبور شده بره پزشکی تبریز٬یکی با رتبه ی ۳۰۰ پشت کنکور مونده!!!!!!!!!یه پسره با ۲۰۰

یه پسره ام با ۳۸ مکانیک شریفم بهش نخورده!!!!!!!!!اگه مثل پارسال بود برق هم اگه می خواست قبول بود.

تازه این طفلکیا چون تجربی هستن سهمیه دارن با پسرا٬یه پسره با ۵۰۰ قبول شده دندانپزشکیه تهران!!!!!!!!!!!!!!اونوقت دخترای بیچاره

راستی محض اطلاع این رتبه ها که گفتم مال منطقه ۲ هستش(شهر خودمون)

*****

جوجو خانومی عزیزم پرسیده بودی اون چی بود که سهند پنهان کرده

خوب بذار کامل بگم٬من تقریبا همه ی حرفای علی رو به سهند گفتم٬ناراحت شد٬چون می گفت خلیاشون واقعیت نداره و اغراق شده است.اون موضوع هم این بود که علی گفته بود برادر سهند زنشو طلاق داده٬در حالی که خودش به من گفته بود٬یه نامزدیه به هم خورده بوده٬هر چند خیلی هم شاید تفاوتی نداشت اما گفتم که من ناراحت شدم.وقتی سهند موضوع رو شنید جوش آورد گفت اصلا همچین چیزی نبوده و حتی نامزدی رسمی هم نگرفته بودن.

کلا با سهند که حرف زدم خیالم راحت تر شد.سهند عزیزم هم شدیدا مشغول کاره و با زبون روزه صبح تا شب زحمت می کشه٬عزیزم مرسی

و اما شما شروان خان٬گفته بودی که چه قد عجله دارن دخترای این زمونه!!!!!!!!

نمی دونم ولی فکر می کنم همه مثل من باشن٬خوب وقتی یه نفرو دوست داری٬دلت می خواد هر چی زودتر زندگیتو باهاش شروع کنی مگه نه؟

تازه سهندو چی میگی که وقتی من بهش میگم٬غصه نخور تا یه سال دیگه خونه ی خودمونیم میگه:اوووووووووووووووووووووووووه٬خیلی دوره٬زودتر!

****

سهند گیر داده که مامانم می خواد زنگ بزنه نتیجه رو بپرسه٬منم هی میگم صبر کن تا عید فطر٬آخه فکر می کنم به نظر مامان اینا الان خیلی زوده٬اونم هی نق نق کرد٬منم گفتم  تو که میدونی من از خدامه هر چه زودتر اسمت تو شناسنامه ام بیاد من از این خونه فرار کنم!!!!!!

بهش برخورد٬میگه دیگه ازین حرفا نزن٬من حس می کنم٬اگه یه کارگر افغانیم اومده بود خواستگاریت واسه خلاصی از خونه قبول می کردی!!!!!!!

خلاصه هم من خیلی بهم برخورد هم اون٬گفتم من فقط واسه خوشحال کرن تو اینو گفتم چه می دونستم ناراحت میشی.و اصلا هم اینطوری نیست.

شروان جان راست گفتی آدم نباید خودشو ندید بدید جلوه بده واسش حرف در میارن.

می خواستم ماجرای خونه ی سهنداینا رو بنویسم٬ولی به خدا خیلی تشنه امه٬نمی تونم

پی نوشت:کمک ٬من اصلا درس نمی خونم٬دعا کنین ازین منجلاب بیام بیرون.

 

نارون دوشنبه هجدهم شهریور 1387  نظر دهيد!

آخرین مطالب ارسالی 
برای جوجو خانومی که بدونه هنوز چه قد به یادشم! (شنبه بیست و هفتم مهر 1387) خداحافظ (یکشنبه چهاردهم مهر 1387) همین روزها (پنجشنبه یازدهم مهر 1387) بسه.................. (سه شنبه نهم مهر 1387) فاصله ی غم و شادی (جمعه پنجم مهر 1387) تولد.....تولد......تولدم مبارک (چهارشنبه سوم مهر 1387) متولد ماه مهر (دوشنبه یکم مهر 1387) هوای آفتابی (یکشنبه سی و یکم شهریور 1387) هی روزگار! (سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387) اولین قطره ی بارون (چهارشنبه بیستم شهریور 1387)
 
درباره وبلاگ

 

 

 

عکس روز
 

 

امکانات
  خوش آمديد ميهمان
آمار بازديد:
 
 بازديد کلي :


نویسندگان :
 

لینک دوستان
پرشین گرافیک
پارس تولز
گیگا ایمیج
حرف های من و دوستم
جوجو خانومی
مستانه
رامتین
 

تبیلغات
 

تبلیغات