تبليغاتX
نوشته های آبرنگی
 
   نوشته های آبرنگی ::  دست نوشته های روزانه نارون ...
نوشته های آبرنگی   
       
   
  
 
منوى اصلى
صفحه اصلی
آرشیو مطالب
لینکستان
تماس با ما
 

موضوعات
خاطرات
روزانه ها
 

آرشیو مطالب
هفته چهارم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
 

 

ساعت
 

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " نوشته های آبرنگی " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید. 
مشاهده سریع تماس با ما
 


حرفای بیخود!
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

پائیز داره از راه میرسه٬نشونش هم برگای خشکیه که تو حیاط ریخته و قاصدکائی که گربه رو از خود بیخود می کنن!

گربه کوچولو این روزا خیلی بزرگتر شده٬البته هنوز خیلی مونده که واسه خودش آدمی شه!

صداش که هیچ تغییری نکرده٬همون جوری نازک و خنده دار٬خوب آخه مربیش واسه میو میو من بودم که با وجود همه ی تلاشام نتونستم جای مادرشو پر کنم!

همین که میرم تو حیاط میو میو میکنم٬اونم سریع جواب میده٬فقط نگران این دو روزیم که داریم میریم واسه خواستگاریه سهند!

بابا میگه واسه دو وزش غذا میذاریم٬ولی من میدونم گربه چاقه میاد همه رو می خوره٬شک ندارم.تازه ممکنه چنگش هم بزنه.

خیلی ازون گربه گندهه میترسه٬همین طوری بیحرکت میشه وقتی میبیندش٬رسما خشکش میزنه٬

تا من برم و اون گنده بکو فراری بدم٬بعد واسه تشکر کلی برام صداهای مسخره در میاره!

راستی ما جمعه شب میریم اصفهان٬قراره بریم خونه ی سهند اینا.کلی هیجان دارم.و البته بیشتر اون استرس.

واااااااااااااای باورم نمیشه٬کاش همه چی عالی پیش بره.

خدایا کی میشه ما عقد کنیم٬سهند بیاد خونمون واسش غذاهای خوشمزه درست کنم؟

انواع کیک٬غذاهای چینی٬غذاهای خوشگل!!!!!!!!!!!!!!!!

بعدم از چاقی بترکیم!!!!

من که خدارو شکر این مدت ۴.۵ کیلو کم کردم.البته اگه این سهند چشمم نزنه!آخه جمعه خودمو وزن کردم ۴۸ بودم با کلی ذوق زنگ زدم بهش خبر دادم٬ کلی ایش و اینا کرد که دیگه داری میشی یه مشت استخون!!!!!!

آقا شاید باورتون نشه ولی بعدش که قطع کردم باز وزن کردم ۴۹ بودم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یعنی با اون چشم شورش از راه دور یه کیلو به وزنم اضافه کرد.!!!!!!!!تازه بعدم می گفت مال اون یه پاکت خامه است که دیروز خوردی.

خوب چیکار کنم اخه؟من یه مشکل بزرگی دارم اون عشق بدون مرز به کره و خامه٬و باید اصلا جلو دستم نباشه وگرنه خودمو خفه می کنم!

سهند جونم شوخی کردم.فکر کنم تنظیماتش خراب بود.اصلا هم ربطی به حرفای تو نداشت.تازه اون موقع هم بهش گفتم عزیزم من می خوام الان خودمو یه عاااااااالمه لاغر کنم٬که بعدا که پیش هم بودیم با خیاله راحت هی بخوریم!

حالا میگین نه؟ ببینین اگه من تا آخر ماه رمضون ۴۵ نشدم.

خوش به حال نورا ۸ سانت از من بلندتره یکی دو کیلو هم لاغرتر٬خیلی باربیه٬تازه هی میگه من چاقم!!!!!!!!!!!!!!!

اه چه قد راجع به چاقی  لاغری نوشتم حالم بد شد

 

 

نارون چهارشنبه ششم شهریور 1387  نظر دهيد!

تولدت مبارک
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

مهربونم تولدت مبارک

این چهارمین باریه که این روزو بهت تبریک میگم یادته؟.........

بار اول سه سال پیش بود.قبل از اینکه دیده باشمت یا حتی صداتو شنیده باشم...... و سال بعدش٬ که یکی از قشنگ ترین خاطراتمون رقم خورد و پارسال که تو اوج پایان نامه و کار و غم و غصه هام تولدت یه روز قشنگ برام بود....

و امسال که از هم دوریم.....چه قد دلم می خواست پیشت بودم و لی واقعا هیچ بهانه ای نبود واسه اومدن.......

دلم نمی خواست تولد امسالت اینطوری باشه.دلم می خواست هدیمو خودم می خریدم و بهت می دادم.

ولی مرسی که خواهشمو قبول کردی و قراره از طرف من برای خودت هدیه بخری...

اینجا هم نوشتم که دیگه ازش فرار نکنی:D

دلم می خواست تو این روز خوب کنارت بودم......با یه دسته گل و یه کیک

با ۲۸ تا شمع کوچولو روش.........

نه مثل پارسال شمع های عددی٬مثل سال قبل که همهشون آب شدن تو کیک افتادن

یادته اون روزو.................

هیچ وقت فراموشش نمی کنم.....

عزیزم از خدا می خوام که کمکمون کنه و سال بعد تولدت رو تو خونه ی خودمون برگزار کنیم٬یه جشن دونفره..

می دونی که چه قد انتظارشو کشیدیم هر دومون........

دوستت دارم عزیزترینم

تولدت هزار بار مبارک

این عکسو گذاشتم واسه زنده شدن خاطره ها

                          

نارون سه شنبه پنجم شهریور 1387  نظر دهيد!

ریسمان رویا
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

من از همون اول آدم خیال پردازی بودم از همون اول بچگی اونقد که بعضی وقتا قاطی کردم که نارونه واقعی کدومه!!!!!!!!! من یا اون دختر تو رویاها.

رویاهام از اول زندگی مثل یه داستان دنباله دار باهام بودن.نه اینکه فک کنین همش واسه خودم اتفاقای خوب رقم میزنم نه.

گاهی اوقات تو اون دنیای مجازی من مریض میشم تو زندگیم شکست می خورم و حتی میمیرم!!!!!!!

می دونم سهند از این اخلاقم اصلا خوشش نمیاد ولی دست خودم نیست من با این رویاها بزرگ شدم.

با این تصویر سازی از آینده.

همیشه اتفاقات آینده رو تو ذهنم عین یه فیلم می گذرونم حرفای آدما دیالوگامون حتی حس هائی که رو چهره میشینه.

همیشه اینطوری بودم واسه هر اتفاقی

گرفتن رتبه ی کنکورم روز پایان نامه مراسم خواستگاری احتمالا عقد و .......

حتی اتفاقای خیلی کوچیکتر و پیش پا افتاده تر.همیشه به خودم گفتم می تونم از این تصوراتم یه رمان بنویسم.

من دیگه توضیح نمیدم تو جزئیات تا کجاها میرم چون مطمئنم خندتون میگیره همون طوری که نورا دیروز بعد ار شنیدنه حرفام یه ربع خندید!

ولی تموم این خیال بافی ها و رویاها عین یه ریسمان پیچیده دورمو شب و روزمو ازم گرفته.

مهم ترین عامل اتلاف وقت تو زمان های درس خوندنم هم همیشه همین بوده.نمی دونم ولی فک نکنم همه اینطوری باشن.

ولی من خیالاتمو دوست دارم.اونا منو به آرزوهام می رسونن .هر چند کوتاه

فردا روز مهمیه

منتظرم........

نارون دوشنبه چهارم شهریور 1387  نظر دهيد!

روزها
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

تصمیم دارم هر روز آپ کنم٬حالا نه یک متن طولانی٬ولی دلم می خواد حال و هوای روزامو داشته باشم٬ فقط واسه دل خودم نه چیز دیگه.

در ضمن  خاطراتمو هم می خوام ادامه بدم.

دلم نمیاد برم نوشته های روزای اول رو بخونم٬حالا انگار صد سال گذشته!!!!!!

ولی خوب اون روزا همش گریه٬گریه٬گریه.

البته امروزم گریه کردم٬ ولی یه کم.

خیلی از دست خودم کلافه ام٬اصلا درس نمی خونم٬یه آدم بی مصرفی شدم٬فک نکنم تو این ۲۳ سال هیچ وقت اینقد علاف بودم٬علاف و ولو!

قراره آخر هفته با مامان و بابا بریم اصفهان.

کاش می شد نریم٬البته خیلی دوست دارم٬هم اینکه سهندو باز می بینم ٬هم اینکه خوب کارا پیش میره

ولی  اونجائی که قراره بریم٬یعنی میزبانامونو اصلا دوست ندارم و راحت نیستم خونشون.

*****

امروز سهند بهم گفت عروس خانوم٬کلی ذوق مرگ شدم٬قراره هی بهم بگه ازین به بعد!!!!

منم می خوام بهش بگم عروس خانوم که اونم خوشحال شه!

خیلی چیزا بود که می خواستم بنویسم اما حس می کنم خیلی طولانی میشه اینه که میزارم واسه بعد

این هم  گلی  که سهند برای خواستگاری آورد

 

نارون یکشنبه سوم شهریور 1387  نظر دهيد!

آخرین مطالب ارسالی 
برای جوجو خانومی که بدونه هنوز چه قد به یادشم! (شنبه بیست و هفتم مهر 1387) خداحافظ (یکشنبه چهاردهم مهر 1387) همین روزها (پنجشنبه یازدهم مهر 1387) بسه.................. (سه شنبه نهم مهر 1387) فاصله ی غم و شادی (جمعه پنجم مهر 1387) تولد.....تولد......تولدم مبارک (چهارشنبه سوم مهر 1387) متولد ماه مهر (دوشنبه یکم مهر 1387) هوای آفتابی (یکشنبه سی و یکم شهریور 1387) هی روزگار! (سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387) اولین قطره ی بارون (چهارشنبه بیستم شهریور 1387)
 
درباره وبلاگ

 

 

 

عکس روز
 

 

امکانات
  خوش آمديد ميهمان
آمار بازديد:
 
 بازديد کلي :


نویسندگان :
 

لینک دوستان
پرشین گرافیک
پارس تولز
گیگا ایمیج
حرف های من و دوستم
جوجو خانومی
مستانه
رامتین
 

تبیلغات
 

تبلیغات