موضوع : روزانه ها
دیشب نیمه های شب بود که بیدار شدم٬طبق عادت همیشگی یه نگاه به گوشیم انداختم.اس ام اس داشتم٬از سهند.به مناسبت ۲۸ مرداد.......
اون اس ام اس منو برد به سالها قبل٬ده دوازده سال پیش٬زمانی که روزمو بین انبوه روزنامه و مجله و پای رادیو *ها*ی *خارجی به شب می رسوندم!
روزائی که تو تب و تاب بسته شدن * روز نامه ها و قتل ها*ی *زنجیره ای بودم٬روزائی که فک می کردم باید دنیا رو عوض کنم!!!!!!!!!
روزهائی که همه زندگیم کتاب بود و کتاب بود و کتاب.
روزای داغ خرداد اون سال ها٬روزهای کودکی.................
*****
شنبه صبح که بیدار شدم٬با یاد آوری خاطره ی دیروز و قراری که تلفنی با مامان گذاشته شده بود٬حس کردم وحشت زده تر از اونم که بتونم از جام بلند شم!
بیدار شدم و صبحانه هم نخوردم٬فکرم متمرکز نمی شد٬استرس وحشتناکی داشتم.همون موقع ها بود که سهند اس ام اس داد که تو راهن٬یه کم الکی با ابروهام ور رفتم و بعد با یاد آوری خاطره ی آخرین روزی که با هم بودیم و عیب و ایرادائی که از ابروهام گرفت!!!!!!(آخه جدیدا اعتماد به نفسش تو این زمینه ها کولاکه)موچین رو انداختم اونور که باز نگه زدی خرابش کردی!
مامان رفته بود واسه شیرینی و بابا واسه میوه!هر چی رو از در میاوردن من کلی بازنگری می کردم!اصلا هم از نتیجه ی کار راضی نبودم٬ولی خوب شب عید هم بهتر ازین نمی شد پیدا کرد.
کلی سر مامان غر زدم٬اونم خوب ناراحت شد.گفت:من که گفتم خودتم بیا٬تازه باید پنج شنبه می رفتیم!یه ساعت دیرتر می رفتم همینم نبود.راست می گفت البته.
هر چند وقت یک بار اس ام اس می دادم به سهند٬نگران بوم یه وقت مسیرو اشتباه بیان.یه کم هم با مامان خونه رو مرتب کردم.هر چند که یه خونه قدیمی رو که نمی تونی ورژن ۲۰۰۸ دیزاین کنی!
یه لحظه آروم بودم٬یه لحظه در حال مرگ!!!! و این مرگه هر چه قد به عصر و زمان اومدنشون نزدیکتر می شدیم بیشتر می شد!
دوش گرفتم و اینقد تو فکر بودم که کم مونده بود یادم بره بیام بیرون.به خاطر وجود سهند جونم هم که شده ای دفعه یه اپسیلون بیشتر وقت گذاشتم رو سشوار کشیدن جلوی موهام٬هر چند که آخرش موهام بالا زدم و به نظر خودم هم همچین خانوم تر شدم!
موقع ناهار دیگه اینقد حالم اوژانسی بود که اصلا نتونستم چیزی بخورم! و الکی یه کم غذا رو پخش و پلا کردم تو بشقاب.
سهند زنگ زد گفت رسیدن٬باورم نمی شد٬اون اینجا بود نزدیکه من٬ازم آدرس گل فروشی خواست!
وااااااااای گل.
نمی تونم توصیف کنم اون لحظه ها چه حالی داشتم٬نگرانی اونم از نوع وحشتناک.
ساعت ۴ مامان گفت لباساتو بپوش بعدم بیا شیرینی میوه هارو هر طور که خودت می خوای تو ظرف بذار.
آئینه رو جلوم گرفته بودم٬با خودم فکر می کردم حالا چه طور آرایش کنم که هم خوشگل شم هم بگن چه دختر خوبی!دستام اینقد می لرزید که قوطی پنکیک طوری افتاد که درش پرت شد اون سره اتاق!
البته نورا مدام بهم اعتماد به نفس می داد.
بابا ازون ور به مامان می گفت:بهش بگو موهاشو تو صورتش نریزه٬این پسر وقتی ظهر گفته ما مسجدیم
حتما مذهبین ٬مادرش ناراحت میشه!!!!!!!
می دونستم این حرفه خود باباست.اینقد لجم گرفت.وقتی مامان اینو بهم گفت بلند طوری که بابا هم بشنوه گفتم.منو باید همین جوری قبول کنن٬اگه ام نخواستن همون بهتر که برن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و بعد خودم هم موندم ازین حرفی که زدم.ولی خوب کاری کردم.این باباخان هی می خواد غیر مستقیم زور بگه.
البته الان چون شدیدا به اینکه به نظر بابام دختر گل و ماهی بیام نیاز دارم٬موهامو بالا زدم و شالمو سرم کردم.
مامان سهند زنگ زد خونه و گفت ما تا نیم ساعت دیگه می رسیم و آدرس دقیق رو پرسید.
واقعا نمی تونم بگم اون مدت چه حالی داشتم.سهند هم اس ام اسارو جواب نمی داد.و واقعا هم ضایع بود که بهش زنگ بزنم اونم وقتی با مامان و برادرش بود.
زنگ درو که زدم من رسما مردم!بابا هم تاکید کرده بود از اول نیای سلام علیک و اینا...
مامان گلا رو رو میز هال گذاشت ٬وای چه گلائی......٬ کلی همون موقع تو دلم قربون صدقه ی سهند رفتم.
رفتم سراغ آماده کردن شربت٬بچه ها باور کنید به زور جلوی لرزش دستامو گرفته بودم٬دم در پذیرائی سینی به دست وایساده بودم و نمی تونستم برم تو.
هی به خودم می گفتم:یه لحظه است٬ازین در برو اونور.درد نداره که.
بالاخره نورا به زور راهیم کرد!وااااااااااای دیدم سهند از منم اوضاش بدتره٬سرش پائین !انگار می خوان اعدامش کنن.
با یه صدای از ته چاه درومده سلام کردم و بعدم با مامانش روبوسی.
این مراسم بیشترش جنبه ی آشنائی داشت تا مثلا خواستگاری.چون خانواده های ما هیچی از هم نمی دونستن.
خدارو شکر همه چی خوب بود که خیلی نقاط مشترک تو افکار و عقاید بود.
راستی من چائی رو آخر از همه بردم.میوه هم نورا تعارف کرد٬چون داشت از فضولی می مرد که مهمونا رو ببینه و کلی با ذوق و شوق عین این بچه ها که به زور نگه شون داشتن رفت تو!
آها راستی من شربت که بردم٬دیگه هر کاری می کردم روم نمی شد برم شیرینی تعارف کنم٬ مامان سهند هم هی سراغمو می گرفت که مامان اومد کلی دعوام کرد و گفت بدو بیا تو.
آخر سر هم بعد از بردن چائی به اصرار مادر شوهرم!!!!!!!!!!! نشستم پیششون ولی یک کلمه ام حرف نزدم ولی سهند اینقد بابا هی اصرار کرد که یه کم نطق کرد.و منم تو دلم هی قربونش رفتم.
در مجموع به نظرم خیلی خوب بود و بابا هم گفت که به دلم نشستنو اگه برام ثابت شه پسره خوبیه دیگه هیچی واسم مهم نیست.
حالا قراره تا قبل از رمضون ما بریم اصفهان خونه ی سهند اینا و بابا هم یه کم تحقیق و تفحص کنه!
البته هنوز هیچی معلوم نیست و برخورد مامان بابا هم با من اینطوریه که یه بار خوب و راضین٬ بعد مثلا بابا میره بیرون میاد میبینم کلی تو فکره و نگرانه و هی میگه ما از کجا مطمئن شیم و از رو ظاهر نمیشه قضاوت کرد و ......
حتی یه بار گیر داده بود که باید حق طلاق با تو باشه!گفتم باباجون قانونشو برداشتن.گفت:نخیر٬قانون حمایت خونواده جدید هنوز تصویب نشده.
گفتم آخه هیچ پسری شاید قبول نکنه هم مهریه و هم حق طلاقو.
میگه مهریه به هیچ دردی نمی خوره!تو کیو دیدی گرفته باشه.ولی حق طلاق فایدش اینه که وقتی نتونستی تحمل کنی راحت خودتو نجات میدی!تو به صلاحته مهریت پائین باشه اما حق طلاقو داشته باشی.من مردارو بهتر می شناسم.مهریه که بهت نمی دن هیچ٬طلاقتم نمی دن!
بعدم هی از فامیل و دوست و آشنا مثال میاره که دیدی فلانی٬مهریه که نگرفت هیچ٬جهیزیش رو هم بهش نداد تازه کلیم پول وکیل داد که طلاق بگیره.
نمی دونم یه وقتائی اینقد آدمو می ترسونن که نگو..ولی آخه سهند آدمی نیست که آزارش به مورچه ام برسه.
بعدم اون مردا خیلی بیشعورن که وقتی مهریه رو می بخشی بازم واسه نامردی طلاقت ندن.
خلاصه اینکه اوضاع اینجوریه.ولی من می دونم بابا از سهند خوشش اومده.من میدونم ما بهم میرسیم
من دلم روشنه.
آقا سهند می بینی که این دفعه من از تو امیدوارترم. |