موضوع : خاطرات
برای نوشتن این تیکه از روزای گذشته رفتم به خاطره ها٬ به روزای آخر تابستون ۸۴.......
متن چت هامونو که پرینت گرفته بودم دوباره نیگا کردم که همه چیز رو عین همون موقع بنویسم
......
شب نیمه ی شعبان بود.فکر می کنم دو شنبه.نورا که خیلی غمگین و افسرده بود و یه اشاره کافی بود که اشکاش سرازیر شه.
همیشه قبل از رفتن من اینطوری بود.طفلکی خیلی تنها می شد و غصه می خورد.
تازه این بار بابا گفته بود از اول مهر کامپیوتر تعطیله و فقط برای کارای مدرسه حق داری استفاده کنی.
منم یه کم ناراحت بودم به خاطر نورا.اما ته دلم یه هیجانی بود.می خواستم بدونم بالاخره کار من و سهند به کجا میکشه.
یادمه همه ی وسایلمو جمع کرده بودم.آخر شب بود دیگه و مامان اینا خواب بودن.من همین جوری آن شدم.
دیدم سهند هم آنه!
من فکر می کردم خونه کامپیوتر نداره و همه رو برده کافی نت.
یاد اون شبائی افتادم که دیگه می خواست تعطیل کنه و من هی نق میزدم که یه کم دیگه بمون .من تا فردا تنها می مونم.اونم اصلا رو نمی کرد که شبا هم می تونه چت کنه.
شروع کردیم به حرف زدن.یه کم که گذشت سهند گفت که یه چیزی هست نمی دونم بگم بهت یا نه.
بعد گفت٬نه نمی گم.
من که می دونستم ته دلش می خواد بگه.در ضمن خیلی هم دلم می خواست بدونم موضوع رو.
واسه همین راضیش کردم.
گفت که یه دختره هست چند وقتیه میاد کافی نتشون و حالا مدتیه به سهند گیر داده!!!!!!!!!!!
میگفت:هی میاد بهم میگه من از تو خوشم میاد.ازون ور خیابون که میبینم واسم دست تکون میده!
گفت نمی دونم از دستش چیکار کنم.با اینکه خیلی شوکه شده بودم از حرفش سعی کردم خودمو بی اعتنا نشون بدم.
گفتم خوب حتما ازت خوشش میاد.
گفت نه آخه این دختره خیلی خوشگل و پولداره٬واسه چی باید اینقد به من گیر بده!
منم گفتم خوب اینجوریه٬شانس یه بار میاد در خونه ی آدم.هی میگفت نه و من و نمیخوام واین حرفا.
منم آخرش گفتم خودتم حتما بهش روی خوش نشون دادی اگه از اول بی اعتناش می کردی اونم این حرفارو نمی زد.
سهند گفت آخه میگه سرطان دارم٬مادرم هم مرده!!!!!!!!!!!!!!!!
وای دیگه داشتم منفجر میشدم.ا سهند داشت ادای آدم خنگارو در میاورد یا واقعا باورش شده بود!
گفتم آخه کی دیگه این حرفارو باور میکنه.
اونم لابد بسکه دوست داره اینارو میگه که باهاش بمونی.شایدم دختر بدی نباشه.شاید از سادگیشه!
گفت نه من نمیخوام.از توام انتظار نداشتم اینو بگی!
گفتم به هر حال اگه نمی خوایش٬ وایسا محکم بهش بگو البته یه راه دیگه ام داره:من بیام بهش بگم دست از سر شوهر من بردار این خودش زن داره با چهارده تا بچه!.سهند هم با خنده تائید کرد که از اولم باید همین پیشنهادو میدادی.
با خودم گفتم دیده بودیم دختر نتونه از دست پسر سریش فرار کنه اما برعکسشو نه!
احساس می کردم سهند خودشم میدونه این ماجرا الکیه ولی میخواد خودشو بالا ببره و عکس العمل منو ببینه.
من پشت مانیتور اشکام داشت می ریخت و اونجا تو حرفام سعی می کردم عادی برخورد کنم.
نورا هم فهمیده بود٬ اما اون فکر می کرد من اصلا به ادامه ی رابطه با سهند فکر هم نکردم چه برسه که حالا غصه بخورم.
آخر حرفامون خیلی غصه دار بود.من اصلا تو حال خودم نبودم.
به سهند گفتم من از فردا دیگه نمی تونم باهات چت کنم چون تو خوابگاه اینتر نت نداریم.
اونم فقط گفت چه حیف!
بعدم خداحافظی کردیم.گفت منو ببخش اگه این مدت اذیتت کردم و ازین حرفا.
دیگه گریه ام تبدیل به هق هق شده بود.خیلی تو این مدت بهش وابسته شده بودم و الان قبول کردن این حرفا برام خیلی سخت بود.
انگار دستام حس نداشت.دیر جواب می دادم.سهند هی میگفت.نارونم٬نارون جووووووووووووووونم٬عزیزم جواب بده٬خوابت برده؟
دلم میخواست بهش بگم ساکت شو.من نارون تو نیستم.حالم خیلی بد بود.
تو آخرین جمله بهم گفت شب بخیر و منم گفتم شب بخیر و خداحافظ.
|