تبليغاتX
نوشته های آبرنگی
 
   نوشته های آبرنگی ::  دست نوشته های روزانه نارون ...
نوشته های آبرنگی   
       
   
  
 
منوى اصلى
صفحه اصلی
آرشیو مطالب
لینکستان
تماس با ما
 

موضوعات
خاطرات
روزانه ها
 

آرشیو مطالب
هفته چهارم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
 

 

ساعت
 

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " نوشته های آبرنگی " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید. 
مشاهده سریع تماس با ما
 


تازه مثل یک میوه ی کال
موضوع ارسالی موضوع : خاطرات

اول از همه از سهند در مورد آف های دیروز پرسیدم که فهمیدم اصلا نرسیده.هیچ کدوممون در مورداون شب حرفی نزدیم .انگار اصلا اتفاق نیفتاده.

سهند پرسید کجائی که بهش گفتم.گفت خوب چرا نیومدی کافی نت ما.بعدم دوباره آدرس دقیق وشماره تلفنشو داد که اگه یه وقت پیدا نکردم تماس بگیرم.

هم شماره ی کافی نت و هم شماره ی خودشو.

تو دلم کلی خوشحال شدم.با عجله شماره رو پشت برگه ی تائیدیه ی انتخاب واحدم نوشتم.اونم با روان نویس!دیگه مطمئن بودم که ان رابطه قراره ادامه پیدا کنه.

یه کم که حرف زدیم سهند گیر داد حالا که کافی نتی وب بده!

ولی من هیچ رقمه حاضر نبودم.هی می گفتم نه من با مقنعه وب نمی دم!

اونم هی می گفت من چیکار به مقنعه ات دارم.می خوام خودتو ببینم.تو خونه که می گفتی وب ندارم حالا اینجا چرا دیگه قبول نمی کنی.

خلاصه از اون اصرار و از من انکار.یه هو به شوخی گفت الان پا میشم میام همونجا میبینمت!

وای من اینقد استرسی شدم که نگو!

آخه می خواستم بار اول که منو میبینه یه قیافه ی مرتب و خوب داشته باشم.نه با این موهای آشفته و صورت خسته.

آخرش قرار شد من عصر برم کافی نتشون.البته من همون موقع هم می دونستم نمی رم.آخه همیشه تو ذهنم بود بار اول ناشناس برم اونجا و سهندو غافلگیر کنم.اما خوب اینو که نمی تونستم بهش بگم واسه همینم قبول کردم.طفلکی اونروز عصر اینقد منتظر من شده بود.

خلاصه من ظهر رفتم  خوابگاه و با انرژی تمام با آیدا حسابی اتاقمونو تمیز کردیم و وسایلمونو چیدیم.

و تمام اون مدت من به سهند فکر می کردم که حالا حتما هر دختری که بره اونجا فکر می کنه منم!

فردا صبح با عجله بیدار شدم.یادم نیست بچه ها کجا بودن.اما خداروشکرنبودن و من تونستم در کمال آرامش حاضر شم و برم.

اول از همه رفتم واسه خرید شکلات.آخه تابستون همش تو حرفامون سهند از من قول می گرفت وقتی اومدم واسش یه سوغاتی بیارم.منم گفتم باشه واست شکلات میارم.چون گفته بود خیلی دوست داره.

ولی حالا هر چی می گشتم یه شکلات با بسته بندی خوشگل و با کلاس پیدا نمی کردم.وای اینقد اعصابم خرد شده بود.آخه شکلاتم چیزی بود که پیدا نشه؟

خلاصه بعد از کلی گشتن یه بسته شکلات خریدم.وقتی رسیدم به خیابون مورد نظر با اینکه آدرس خیلی سر راست بود ولی هر چی می گشتم پیدا نمی کردم.چند بار خیابونو بالا پائین کردم تا بالاخره دیدم تابلوشو.حالا خوب بود یه تابلو داشت به چه گنده ای!

وای همین که تابلو رو دیدم  پاهام بی حس شد.انگار نمی تونستم برم اونور.هر پسری که میرفت تو یا میومد بیرون فکر می کردم سهنده!

سریع می رفتم پشت درخت و به زور نفسمو بالا می دادم.

آخرش همه ی نیرومو جمع کردم و رفتم اونور.یادمه از پله ها که پائین می رفتم پاهام می لرزید.

رفتم تو.یه پسری پشت میز نشسته بود.یه لحظه فکر کرم سهنده.با خودم گفتم .وااااااااای این چرا این شکلی شد؟

اما سهند اونجا نبود.

 

نارون دوشنبه سیزدهم خرداد 1387  نظر دهيد!

پازل ده تیکه
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

۱.امروز صبح رفتم دندونپزشکی ٬۴ تا دندونم باید ترمیم شه٬البته سطحی.

یه نفر نوبت فرداشو کنسل کرده٬من میرم جای اون.شانس آوردما!

۲.یادمه دو سه سال پیش که ساز میزدم٬می مردم واسه اینکه ناخنامو یه ذره بلند کنم٬اما نمی شد

دست چپم که مختص گرفتن سیم ها بود٬دست راستم هم٬که با انگشت شست و سبابه باید آرشه رو می گرفتم٬اونوقت من دور از جونم عین عقده ای ها اون سه تا ناخن دیگه مو بلند کرده بودم.اینقدم ضایع بود!

یه بار استادم دید٬یه جوری نیگام کرد که دلم می خواست بمیرم.حس شدید درپیت بودن بهم دست داد

بعدم با یه لحنی گفت:این دخترا چه کارائی می کنن ـ من همینجا از همه ی شما دختران عزیز عذر می خوام که آبروتونو بردم!

اونوقت جالب اینه الان که ۲ ساله دست به ساز نزدم ٬هی می دو ام نا خنامو از ته کوتاه می کنم!

۳.یه آدمی هست به نام مامان٬بعد اگه تو کار خبر و رسانه و این چیزا هستین٬ می تونین باهاش کار کنین٬سریع تر از هر وسیله ای تو دنیا اخبارو منتقل میکنه!

بعد تازه اگه می خواین دامنه ی اطلاع رسانیتون بالاتر بره٬می تونین بهش بگین به کسی نگیا!

۴.یه موجود نازنینی هست به اسم سهند که من حس می کنم خیلی اذیتش می کنم٬اونم هی باهام راه می یاد.

نه اینکه اون منو ناراحت نکنه٬اما خوب ناراحت کردنای اون عوامل بیرونی داره٬تقصیر اون نیست.

سهند خان اگه الان که داری اینارو می خونی و تو دلت داری میگی که:نه عزیزم این چه حرفیه٬خوب پیش میاد و ......

خوب منم همینارو بهت میگم.وگرنه که منم هیچی(اینو با دو نقطه دی بخون)

 بابا بلدم شکلک بذارم٬اما دوست ندارم زیاد.

۵.دیروز با خواهرم داشتیم تکرار سریال دکتر قریبو می دیدیم بعد به این نتیجه رسیدیم که چه کیفی داره یه هو یه شوهری از فرانسه بیاد آدمو ور داره ببره راحتش کنه از اینجا تازه اونم با کلاس و دکتر و اینا و ......

البته در صورتی که اون دکتره همون سهند باشه ها!

۶.هنوزم بعضی وقتا خیلی غصه می خورم.منتهی الان یکی دو روزه بی تفاوت شدم.

یه ذره ام می ترسم از عاقبتش٬آخه اینجور وضعیتا تو سیستم من نیست.

۷.دیروز دوستم زنگ زد٬شالیز٬پارسال ارشد تهران قبول شد.هم ورودی بودیم ولی خوب رشته ی اونا یه کم خیلی زیادی آسون تر از ما بود.البته شاهکار کرد همون سال قبول شد.

به خاطر دوست پسرش٬واقعا انگیزه داشت.وقتی ام رتبه اش اومد داشت بال در میاورد.فکر می کرد اگه پیش هم باشن همه ی مشکلاتشون حله.

یعنی پسره نظرش این بوده.حالا می گفت دو ماه دیگه دوستش داره از ایران میره٬پذیرش گرفته از یکی از دانشگاه های امریکا.و گفته دیگه همه چی بینشون بوده تمومه.

خیلی دلم واسش سوخت.۴ سال بود با هم تو کش و قوس بودن٬بیشترش دعوا و قهر٬ولی خوب من میدونستم شالیز واسش میمیره.

می گفت حیفه اون همه نذر و نیاز که واسه معافیه سربازیش کردم!

۸.خواهرم جغده٬شبا بیداره تا صبح!روزا خواب.واسه منم خوبه زیر نور بخوابم٬یاد و خاطره ی خوابگاه زنده میشه!

۹.خاله ام اومده٬عصر احتمالا با مامان میریم خونه ی مادربزرگم که ببینیمش.

خدا به خیر بگذرونه بیکاری و بی ادامه تحصیلیو و بی شوهریو و می دونین که!

۱۰.امروز دکمه ی شلوارم که مدت ها بود بسته نمی شد ٬بسته شد.اونم به چه راحتی!داشتم ذوق مرگ می شدم.نورا گفت چته کم مونده برقصی!

واقعا آدم دو روز کم برنج بخوره چه معجزات الهیو که به چشم نمی بینه!

این موفقیت بزرگو یادم رفت تو تلفن به سهند بگم٬عیب نداره حالا اینجا بخونه سور پرایز میشه!

 

 

نارون شنبه یازدهم خرداد 1387  نظر دهيد!

شکست عشقی آیا؟
موضوع ارسالی موضوع : خاطرات

اون شب حالم خیلی بد بود.البته الان که فکرشو می کنم٬می بینم نسبت به وقتائی که بعد ها من و سهند جدی به جدائی فکر می کردیم٬خیلی هم خوب بودم!

یادمه تو رختخواب اشک می ریختم و از خودم خجالت می کشیدم که ندیده اینجوری دل بستم.

هی به خودم می گفتم: آخه دیوونه چته؟عاشق یه آیدی شدی؟یه عکس؟یه کسی که تا حالا حتی تلفنی باهاش یه کلمه ام٬حرف نزدی.

راستش بیشتر ناراحتیم از برخوردش بود.شوکه شده بودم.

به نورا می گفتم باورت میشه؟

اونم با بی اعتنائی گفت٬معلوم بود خیلی از خود راضیه٬می خواد بگه همه تو کف منن٬همون بهتر که اصلا ندیدیش!

کلا نورا اون اوایل بر عکس حالا ٬زیاد ربطه ی خوبی با سهند نداشت ٬همین که سهند بهش گفته بود صدات از نارون بزرگتره٬و هم چون نورا خیلی با چتای ما حال نمی کرد و می گفت سهند هی حرفای بی مزه میزنه و خودش می خنده!

خلاصه اون شب تا نزدیکای صبح بیدار بودم و گریه کردم.

فردا صبحش آن شدم سهند نبود.یه عالمه آف گذاشتم براش که بعدا فهمیدم اینقدر که زیاد بوده ٬اصلا نرسیده!

بعد از ناهار با یه عالمه غصه همراه بابا راهی ترمینال شدیم و نورا هم با گریه هاش تنها موند تا من پنج ماه دیگه برگردم پیشش!

تو راه همش ناراحت بودم.با خودم می گفتم این که می خواست اینکارو با من کنه٬پس چرا تا حالا الکی کشش داد.

چرا طوری وانمود می کرد انگار دلش می خواد منو ببینه و باهام بمونه.

چرا از اول نفهمیدم اینقد نامرده؟

شب رسیدم اصفهان.توی ترمینال با اینکه می دونستم سهند نمی یاد ـ آخه ون شب بهش گفتم با یکی از فامیلامون قراره بیام و تازه واسه همیشه خداحافظی کردیم ـ اما باز هی اینور اونورو نگاه می کردم٬انگار می ترسیدم الان از پشت سرم داد بزنه نارون دیدی شناختمت!

ازونجا هم رفتم خوبگاه. طبق معمول باید تو نماز خونه و سایت و کتابخونه می موندیم تا وقتی از امور دانشجوئی برگه آوردیم کلید اتاق هارو تحویل بگیریم.

من شانس آوردم دوستم آیدا از ظهر تو نماز خونه بود و منم رفتم پیش اون  وگرنه بعضی از بچه ها که نصفه شب رسیدن مجبور شدن تا صبح رو سرامیکای کف کتابخونه بخوابن!

واقعا چه قد نامرد بودن مسئولای خوابگاه.

فردا صبح همه زود بیدار شدیم برای انتخاب واحد. خوشبختانه در سوئیت ها باز بود و ما رفتیم بالا تو حموم سوئیت خدمون و هول هولکی یه کم آرایش کردیم و رفتیم دانشگاه چون اون پائین اینقد شولوغ بود که نمی شد تکون بخوری.

با اینکه از وقتی پیش بچه ها بودم یه کم آرومتر شده بودم اما هنوزم ته دلم یه کم به سهند فکر می کردم.

انتخاب واحد که تموم شد بچه ها همون طور تو محوطه ولو بودن.

منم پیش دوستام بودم اما می خواستم به هر طریقی شده بپیچونمشون و برم.

بالاخره هم از دانشگاه زدم بیرون و یه کم که توخیابون روبروئی رفتم یه کافی نت پیدا کردم.

خداروشکر خیلی خلوت بود و لازم نبود صبر کنم.

همین که آن شدم دیدم چراغ سهند هم روشنه.یه لحظه انگار یه تیکه از دلم جدا شد.

نمی خواستم من اول پی ام بدم.به خصوص وقتی دیدم جواب آف های دیروزم رو هم نداده(نمی دونستم اصلا نرسیدن)

واسه همین avaiable شدم.که دیدم سهند پی ام داد.نمی تونم بگم اون لحظه چه قدرررررررر خوشحال شدم چون فکر می کردم دیگه هیچ وقت قرار نیست با هم حرف بزنیم.

 

نارون جمعه دهم خرداد 1387  نظر دهيد!

شب بخیر و خداحافظ
موضوع ارسالی موضوع : خاطرات

برای نوشتن این تیکه از روزای گذشته رفتم به خاطره ها٬ به روزای آخر تابستون ۸۴.......

متن چت هامونو که پرینت گرفته بودم دوباره نیگا کردم که همه چیز رو عین همون موقع بنویسم

......

شب نیمه ی شعبان بود.فکر می کنم دو شنبه.نورا که خیلی غمگین و افسرده بود و یه اشاره کافی بود که اشکاش سرازیر شه.

همیشه قبل از رفتن من اینطوری بود.طفلکی خیلی تنها می شد و غصه می خورد.

تازه این بار بابا گفته بود از اول مهر کامپیوتر تعطیله و فقط برای کارای مدرسه حق داری استفاده کنی.

منم یه کم ناراحت بودم به خاطر نورا.اما ته دلم یه هیجانی بود.می خواستم بدونم بالاخره کار من و سهند به کجا میکشه.

یادمه همه ی وسایلمو جمع کرده بودم.آخر شب بود دیگه و مامان اینا خواب بودن.من همین جوری آن شدم.

دیدم سهند هم آنه!

من فکر می کردم خونه کامپیوتر نداره و همه رو برده کافی نت.

یاد اون شبائی افتادم که دیگه می خواست تعطیل کنه و من هی نق میزدم که یه کم دیگه بمون .من تا فردا تنها می مونم.اونم اصلا رو نمی کرد که شبا هم می تونه چت کنه.

شروع کردیم به حرف زدن.یه کم که گذشت سهند گفت که یه چیزی هست نمی دونم بگم بهت یا نه.

بعد گفت٬نه نمی گم.

من که می دونستم ته دلش می خواد بگه.در ضمن خیلی هم دلم می خواست بدونم موضوع رو.

واسه همین راضیش کردم.

گفت که یه دختره هست چند وقتیه میاد کافی نتشون و حالا مدتیه به سهند گیر داده!!!!!!!!!!!

میگفت:هی میاد بهم میگه من از تو خوشم میاد.ازون ور خیابون که میبینم واسم دست تکون میده!

 گفت نمی دونم از دستش چیکار کنم.با اینکه خیلی شوکه شده بودم از حرفش سعی کردم خودمو بی اعتنا نشون بدم.

گفتم خوب حتما ازت خوشش میاد.

گفت نه آخه این دختره خیلی خوشگل و پولداره٬واسه چی باید اینقد به من گیر بده!

منم گفتم خوب اینجوریه٬شانس یه بار میاد در خونه ی آدم.هی میگفت نه و من و نمیخوام واین حرفا.

منم آخرش گفتم خودتم حتما بهش روی خوش نشون دادی اگه از اول بی اعتناش می کردی اونم این حرفارو نمی زد.

سهند گفت آخه میگه سرطان دارم٬مادرم هم مرده!!!!!!!!!!!!!!!!

وای دیگه داشتم منفجر میشدم.ا سهند داشت ادای آدم خنگارو در میاورد یا واقعا باورش شده بود!

گفتم آخه کی دیگه این حرفارو باور میکنه.

اونم لابد بسکه دوست داره اینارو میگه که باهاش بمونی.شایدم دختر بدی نباشه.شاید از سادگیشه!

گفت نه من نمیخوام.از توام انتظار نداشتم اینو بگی!

گفتم به هر حال اگه نمی خوایش٬ وایسا محکم بهش بگو البته یه راه دیگه ام داره:من بیام بهش بگم دست از سر شوهر من بردار این خودش زن داره با چهارده تا بچه!.سهند هم با خنده تائید کرد که از اولم باید همین پیشنهادو میدادی.

 با خودم گفتم دیده بودیم دختر نتونه از دست پسر سریش فرار کنه اما برعکسشو نه!

احساس می کردم سهند خودشم میدونه این ماجرا الکیه ولی میخواد خودشو بالا ببره و عکس العمل منو ببینه.

من پشت مانیتور اشکام داشت می ریخت و اونجا تو حرفام سعی می کردم عادی برخورد کنم.

نورا هم فهمیده بود٬ اما اون فکر می کرد من اصلا به ادامه ی رابطه با سهند فکر هم نکردم چه برسه که حالا غصه بخورم.

آخر حرفامون خیلی غصه دار بود.من اصلا تو حال خودم نبودم.

به سهند گفتم من از فردا دیگه نمی تونم باهات چت کنم چون تو خوابگاه اینتر نت نداریم.

اونم فقط گفت چه حیف!

بعدم خداحافظی کردیم.گفت منو ببخش اگه این مدت اذیتت کردم  و ازین حرفا.

دیگه گریه ام تبدیل به هق هق شده بود.خیلی تو این مدت بهش وابسته شده بودم و الان قبول کردن این حرفا برام خیلی سخت بود.

انگار دستام حس نداشت.دیر جواب می دادم.سهند هی میگفت.نارونم٬نارون جووووووووووووووونم٬عزیزم جواب بده٬خوابت برده؟

دلم میخواست بهش بگم ساکت شو.من نارون تو نیستم.حالم خیلی بد بود.

تو آخرین جمله بهم گفت شب بخیر و منم گفتم شب بخیر و خداحافظ.

 

نارون چهارشنبه هشتم خرداد 1387  نظر دهيد!

آخرین مطالب ارسالی 
برای جوجو خانومی که بدونه هنوز چه قد به یادشم! (شنبه بیست و هفتم مهر 1387) خداحافظ (یکشنبه چهاردهم مهر 1387) همین روزها (پنجشنبه یازدهم مهر 1387) بسه.................. (سه شنبه نهم مهر 1387) فاصله ی غم و شادی (جمعه پنجم مهر 1387) تولد.....تولد......تولدم مبارک (چهارشنبه سوم مهر 1387) متولد ماه مهر (دوشنبه یکم مهر 1387) هوای آفتابی (یکشنبه سی و یکم شهریور 1387) هی روزگار! (سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387) اولین قطره ی بارون (چهارشنبه بیستم شهریور 1387)
 
درباره وبلاگ

 

 

 

عکس روز
 

 

امکانات
  خوش آمديد ميهمان
آمار بازديد:
 
 بازديد کلي :


نویسندگان :
 

لینک دوستان
پرشین گرافیک
پارس تولز
گیگا ایمیج
حرف های من و دوستم
جوجو خانومی
مستانه
رامتین
 

تبیلغات
 

تبلیغات