تبليغاتX
نوشته های آبرنگی
 
   نوشته های آبرنگی ::  دست نوشته های روزانه نارون ...
نوشته های آبرنگی   
       
   
  
 
منوى اصلى
صفحه اصلی
آرشیو مطالب
لینکستان
تماس با ما
 

موضوعات
خاطرات
روزانه ها
 

آرشیو مطالب
هفته چهارم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
 

 

ساعت
 

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " نوشته های آبرنگی " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید. 
مشاهده سریع تماس با ما
 


دست نوشته های یک دختر غیر مجاز
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

رتبه ها اومد.من مجاز نشدم.

هنوزم تو شوکم.با اینکه از قبل می دونستم ولی هنوز باورم نشده.

اصلا فکر نمی کردم نتیجه ها صبح بیاد.همین طوری طبق عادت هر روز خواستم یه نیگا بندازم.دیدم مثل همیشه کانکت نمیشم.

باز مثل همه ی روزای این  یک هفته ی پیش زنگ زدم گفتم:میدونم نیومده نتیجه ها ولی تو یه نیگا بنداز.

اومده بود.منم مجاز نبودم.

انگار زبونم بند رفته بود.

یه کم که گذشت٬انگار از خواب بیدار شده باشم٬زنگ زدم گفتم کارنامه ام رو تو فتوشاپ تغییر بده برام میل کن.

هر جور فکر میکردم میدیدم امکان نداره بتونم این کارنامه رو به کسی نشون بدم.

برام درستش کرد فرستاد.عوض غیر مجاز قرمزم هم٬ یه مجاز سبز برام گذاشته بود وسط کادر!

رتبه هامم یه جوری گذاشته بود که اون آخرا باشم و مامان هی گیر نده برو اسکیس بده.

تو یکی از گرایشا رتبه ام خیلی نزدیک به مجاز بود.هرچند امسال اینقد الکی زیاد اعلام کردن که هیچ فایده ای نداره.

آخه واسه ۵۰ تا ظرفیت که نباید تا ۸۰۰ نفرو اعلام کنن.

حالا اینکه مامانم چه قد ذوق کرد و گفت من نذر کرده بودم واست و عیب نداره اگه ام قبول نشی٬ولی واسه روحیه ات خوبه! بماند.

و اینکه من چه قد جلو خودموگرفتم که اشکام نریزه و دلم چه جوری مچاله شد.

اگه میدونستم مامان اینا یه کم باهام همدردی می کنن٬بهشون دروغ نمی گفتم.اما مجبور بودم.

واسه خودمم سخته می بینم٬بهم می گن :آره ما برات دعا کردیم٬می دونستیم مجاز میشی.

حجم تمام اون کتابا داره میاد جلو چشمم.اگه باز خوندم و بی فایده بود چی؟

نمی گم امسال خودمو کشتم٬ولی اگه بهم می گفتن رتبه ات این میشه تو خوابم باور نمی کردم.

تو این وضعی که دارم نمی دونم توانائی دوباره شروع کردنو دارم یا نه؟

میترسم از اینکه باز هیچ نتیجه ای نگیرم.

یه وقتی هم میگم الان تکلیفم معلوم شه بهتره تا سه ٬چهار ماه دیگه بعد کلی بدبختی و در به دری واسه کلاس و ........

راستش الان یه جوریم.

هنوز موقعیت یه گریه ی درست حسابیم نداشتم٬چون همه خونه ان.

بعضی لحظه ها میگم ما میتونستیم تا چهار ماه دیگه باز پیش هم باشیم.

من می رفتم سر یه کار درست حسابی و مشکلاتمون زودتر حل میشد.

ولی حالا باید به این چهار ماه٬یه سال دیگه ام اضافه کنم.

تازه اونم معلوم نیست اصلا.

نمی دونم میتونم تو این خونه دووم بیارم یا نه؟

تینا جونم مرسی که اینقد با حرفات بهم امید میدی

عزیزم مگه ممکنه من تورو یادم بره؟

توئی که اینقد با خوبیات شرمنده ام می کنی.دوستت دارم خیلی.

برام دعا کن.

 

نارون سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387  نظر دهيد!

سایت سنجش ساعت 6 بعد از ظهر
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

حالم بد تر از اونه که بتونم چیزی بنویسم.عین یه اعدامی منتظر!

دیگه این دو روز گریه هام تبدیل به ضجه شده.بعضی وقتا دیگه نفسم بالا نمی یاد.

نمی دونم تا فردا این موقع چه طور طاقت بیارم.

می دونم اگه منتظر یه نتیجه ی خوب بودم٬الان واسم یه انتظار شیرین بود.

اما حالا ٬مثل محکومی که داره لحظه های آخرو می گذرونه...

خودم هم دیگه از خودم خسته شدم.وقتی عواقب قبول نشدنم میاد تو ذهنم٬وحشت می کنم.

خدایا ٬این منم که قراره همه ی اینا رو تحمل کنم.

دلم می خواد بگم هنوز ناامید نشدم٬هنوز ته دم یه ذره امید هست٬هنوز میگم شاید یه اتفاق خوب بیفته......

اما اینا نیست.

من یه شکست خورده ی واقعیم.

همه ی روز یا گریه می کنم یا خوابم.دیگه هیچ درکی از شبانه روز ندارم.

ذهنم خالیه.فقط عزیزم اگه اینارو می خونی بدون که خیلی ناراحتم از اینکه توام ناراحت کردم.

و ممنونم به خاطر همه ی همدردیات.

 

 

 

نارون دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387  نظر دهيد!

الهی بمیرم واست
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

یه عالمه نوشته بودم.یه هو برق رفت! همش پرید.

امروز کلی گریه کردم.یعنی کار همیشه است.ولی الان یه طوریم که اشکام هر لحظه اراده کنم سرازیره.

همین الانم جلو چشمام یه پرده اشکه که نمی ذاره مونیتورو خوب ببینم.

بعضی وقتا تعجب می کنم از خودم.از اینکه من تو این زندگی دلمو به چی خوش کردم؟

نمی گم من بدبخت ترین آدمم٬اما به هر حال هر کی تو زندگی پای یه چیزی وایساده یکی واسه بچه اش٬یکی واسه امید به آینده٬یکی منتظره سختیاش تموم شه.......

من چی؟

غیر از اینه که هر چی جلوتر میره همون چیزائیم که داشتم تا حالا٬ دارم از دست میدم.

اما حتما یه چیزی هست که تا حالا نگهم داشته.

بعضی لحظه ها واقعا تیکه تیکه شدن رشته های اعصابمو حس می کنم.

همه تا آخرین حد توان از نیش و کنایه و زخم زبون فرو گذار نمی کنن.

هر چند من خیلی وقته بقیه واسم مثه یه شبه شدن.

تو زندگی من دو نفر آدم زنده هست که یکیشون خیلی وقته باهام عوض شده.........

اما اون یکی٬چه قد همیشه منو با همه خوبیا و بدیام قبول کرده.

می دونم از تو نباید انتظار زیادی داشته باشم٬همون قد ازت محبت می بینم که محبت کنم.

همه میگن اینو:دکترا ٬روانشناسا٬مشاورا.........

آره این زندگی معامله است.

عشق بده تا عشق ببینی

تازه شایدم نبینی!

تا وقتی نیای تو زندگی و یه برگه ی مهر و امضا شده دستت نباشه٬ خیلی حق هارو نداری.

تازه کی از یه دختر افسرده و بی مصرف که نصف روزش به گریه می گذره خوشش میاد؟

هر کی باشه خسته میشه.

بازم بعضیا اینقد مرام دارن که با حرفم شده  - حرفای تکراری در جواب غصه های تکراری ـ مثلا می خوان وظیفه ی انسانیشونو انجام بدن.

خوب چی کار کنن.کاری از دستشون بر نمی یاد.

تو خوبی.حداقل اینه وقتی می دونی از یه چیزی بدم میاد٬آلرژی دارم بهش٬دیگه تکرارش نمی کنی.

اما بعضیا........

اینقد الان حالم بده٬باز شب باید بریم یه جائی.

آخه چرا من مجبورم جائی برم که دوست ندارم.چرا یه عده بهم زور می گن.

من هیچ وقت از دختر بودنم ناراضی نبودم.هر چند مردا فکر می کنن برترن٬اما من هیچ وقت فک نکردم.

اما نمی فهمم چرا من نمی تونم واسه کوچکترین چیزا هم٬خودم تصمیم بگیرم.

در حالی که میدونم عقل و شعور دارم.

من از هر کی بهم بگه من به عنوان مرد خانواده ـ البته با اون لحنی که همه می دونن ـ بدم میاد٬حالا هر کی باشه.

من بی منطقم٬نا سپاسم٬خود خواه و بدم ٬نمی دونم؟

اما من یه آدم تنهام که به هیچ کدوم از آرزو هام نرسیدم

من از تو شاکی نیستم.

هیچوقت٬بعضی وقتا که یاد اون روزائی می افتم که چه قد مهربون بودی٬با خودم میگم شاید آدم نبودی٬فرشته بودی!

اما الان..........

حتما  این روزا منم به نظرت یه دیو بد جنس میام.

یا یه نامادری سیندرلا؟

چه قد من تنهام٬چه قد تو.

چه قد بده یکی همش تو گوش آدم گریه کنه و از نا امیدی بگه.

الهی بمیرم واست.

 

نارون شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387  نظر دهيد!

خدایا کمک!
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

چه قد دلم یه سفر می خواد.

یا شمال یا یه جای خنک و سرسبز.

فکر کنم الان اطراف شهر خودمون هم خیلی قشنگ شده باشه.

البته نمی دونم.اگه رود خونه ها زیاد پر آب نباشن٬خیلی باحال نمی شه.

امروز جلو آئنه یه دسته از زیر موهام کشیدم بیرون٬دیگه تعداد تارای سفید و سیاه برابر شدن!

کی باورش میشه اینا موهای یه دختریه که هنوز بیست و سه سالشم نشده!

خوبه اون زیره کسی نمی بینه.

الان با مامان دعوامون شد.

دعوا که نه.من خیلی وقته صدام از یه حدی بالاتر نمی یاد!

ولی خوب....

روزنامه رو بهم نشون میده٬میگه ببین دیگه فقط ارشد و دکترا می خوان.

آگهی یه دونه از این دانشگاه در پیتیا بود واسه جذب هیئت علمی.

گفتم چیه انتظار داری لیسانس رو وردارن ببرن واسه درس دادن تو دانشگاه؟

بعد  گفتم: حالا مگه مدرک خودت چیه؟

گفت نه٬زمان ما با همین فوق دیپلم همه کار پیدا می کردن٬ولی الان فقط فوق لیسانس به بالا!

منم گفتم : آره میدونم اون موقع فوق دیپلم ph.D بوده!

اه..........

همه به آدم تیکه میندازن.من خودم هزار تا فکر مختلف تو سرمه٬اعصابم داغونه٬اونوقت هیشکی هم انگار دلش نمی یاد تا آخرین حد توانش واسه اذیت کردنم مایه نذاره.

مامان خانم به من چه که الان به دنیا اومدم؟به من چه تو و هم نسلات زیادی به فکر آینده و سرنوشت ما بودین؟ به من چه که واسه خوشبختی ما همه چی دادین؟!!!!!!!!!!!!!

اگه منم که حاضرم همین الان پاشم برم دنبال زندگیم٬از هیچ کس هم توقع کمک ندارم.

خدا رو شکر که خواهرم هست.الان می فهمم چه مزخرفیه تک فرزند بودن.مجبوری با دو تا آدم اعصاب خورد کن که هزار سال ازت بزرگترن سر کنی!

اینقد دلم می خواد یه روز برسه بیا اینجا عنوان پستمو بذارم:یه روز خوب یا مثلا یه عالمه اتفاق قشنگ!

ولی...........

پار سال چه قد آرزو داشتم سال دیگه همین موقع ها برسه و الان چه قد دلم میخواد پارساال بیاد و ثابت بمونه!

خیلی مسخره است!

امروز صبح بابا به مامان میگه: یه چیزی میپرسم تورو خدا راست بگو!

تو از دست من ناراحتی یا نگرانی داری؟!!!!!!!!

معلوم شد دیشب بابا یه خوابی دیده!که البته توضیح نداد چی بوده.

مامان هم سفره ی دلشو وا کرد که من فقط یه چیز از تو می خوام.زود تر از این خونه بریم و من اینجا از ترس زلزله شبا خواب ندارم و با قرصه که الان سر پام و..........

خلاصه اینکه زود تر بریم یه خونه ی محکم و نوساز.

با خودم فکر کردم کاش یه فرشته ای٬جنی٬پری ای ٬چیزی بیاد به خواب بابام بگه این دخترتو٬ اینقد زور بهش نگو!

بهش بگه اذیتش نکن.بعدم بگه یه پسری با این مشخصات میاد خواستگاری٬سریع جواب مثبت میدی٬الکی هم بهشون گیر نمی دی.

کاش یکی از جنا هم بیاد تو خواب مامانم٬بگه اگه قبول نکنی دخترت می مونه رو دستت!

خودش دیگه به زور راضی می کنه بابامو!

نارون پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387  نظر دهيد!

نمی دونم!
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

حالم بده.خیلی بد.

همین طوری اومدم اینجا٬فکر کردم شاید تاثیری داشته باشه.

یه اضطراب وحشتناکی سر تا پامو گرفته.

هیچی به اندازه ی بلا تکلیفی بد نیست. به خصوص وقتی تقریبا مطمئنی عاقبت خوشی در  انتظارت نیست.

احساس می کنم از همه عقبم٬همه ی فرصتام رفته.

یه احساس خیلی بدی که نمی تونم توصیفش کنم.

یه نگرانیه کشنده.ازونا که وقتی دعوامون میشه و تو گوشیتو خاموش می کنی میاد سراغم.

وقتی می فهمم دیگه هیچ راهی نیست جز صبر.

احساس می کنم به هیچ جا بند نیستم.یه راه وحشتناکی هست که باید برم.

آخرشم جز سیاهی هیچی نیست.

دستام یخ یخه.انگشتام انگار دارن جدا می شن.

چه قد شکست زود به من غلبه می کنه.من دلم آرامش می خواد.حتی اگه این آرامش با اندوه و غصه باشه.

هر چی نفس عمیق می کشم٬اصلا جواب نمی ده.

خیلی حرفت منو به هم ریخت.

راست می گی.در هر صورت من شکست خورده ام.چون فرصتام از دست رفت.

کسی نمرده!مرض لاعلاجی ام سراغم نیومده! -اگه ام اومده من هنوز نفهمیدم٬چون زیاد اهل دکتر رفتن نیستم - یه چیزیه که داره ذره ذره آبم می کنه.مرگ تدریجی!

شاید خیلی هم با ارزش نباشه.ولی وقتی اینجوری روز و شب آدمو یکی می کنه.......

دلم خیلی برات تنگ شده.

اینو با یه عالمه گریه بخون٬چون الان اشکام سرازیر شدن.

اگه الان اینجا بودی٬دستتو به من می دادی٬ میگفتی:

بیا عوض اینکه با خودت اینکارو کنی٬ناخن هاتو تو دست من فرو کن!

منم نیگات می کردم٬همونجوری که خودت میدونی

عین درمونده های سرگردون!

 

نارون چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387  نظر دهيد!

رنگین کمون یک رنگ!
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

احساس می کنم دیگه اعتماد به نفس حضور تو جمع رو ندارم!

دیروز که اینطوری بود.خیلی حس بدی داشتم.دلم می خواست زود تر برگردیم خونه و من به اتاق خودم پناه بیارم.

از هر دو کلمه ای که با من حرف می زدن یک کلمه اش در مورد رتبه و کنکور و دانشگاه بود.

یه آدم بیشعوری که خودش یه سال از من بزرگتره و همه ی جزوه های سنجش و دانش رو خریده بود٬ولی حتی از ثبت نام آزمون هم جا موند!!!!!!! هی به من میگه:

دیگه رتبه ها داره میادا!من خیلی منتظر رتبه ی توام!

با اینکه من بهشون گفتم بد شده امتحانم.

اینجوری می خوان بیشتر آدم رو ناراحت کنن.من نمی دونم چی بهشون میرسه .

با من که اینجوری می کنن٬وای به حال اون بیچاره هایی که یه مشکل بزرگ دارن.

صد بار به روی آدم میارن با نیش و کنایه هاشون.

دیروز یه خانم مجردی که تقریبا هم سن مامانم و از دوستاش بود٬وفتی منو شناخت کلی محکم بغلم کرد و قربون صدقه ام رفت.

موقع خداحافظی هم باز بغلم کرد و  از ته دل گفت: ایشالا خوشبخت شی.

منم تو دلم گفتم: آره٬هر چی تو شدی٬منم میشم!

دیشب رفتم تو آمار وبگذر.به نظرم اومد یه نفر با آی پی کامپیوتر ما٬ عصر از گوگل اومده تو وبلاگم!

شک واسم نموند که خواهرمه.یه جورای خواستم از زیر زبونش بکشم.طفلکی گریه افتاد.

فهمیدم اون نبوده.چون هیچ وقت نمی تونه به من دروغ بگه.

چشماش لوش میده.

خیلی عذاب وجدان گرفتم وقتی اشکاشو دیدم.

از خودم بدم اومد.یاد بابام افتادم که هی اشک مارو در میاره.

خواهرم از وبلاگ من خبر نداره.هر چند تمام چیزائی رو که اینجا می نویسم قبلش چند بار تو حرفای روزانه ام بهش می گم.

اما خوب نمی دونم چرا نگفتم.

ولی می خوام بهش بگم :عزیزم اگه یه روز اینجا اومدی معذرت می خوام ازت چون من و تو اصلا این حرفا رو با هم نداریم.

الان رفته مدرسه.از یه هفته دیگه هم امتحانای نهائیش شروع میشه.

که دیگه باید حسابی خودشو بکشه!آخه نتیجه ی اینا تو کنکورشم تاثیر داره.

یه جورائی وضعیت درسی خودم رو از دست رفته می بینم. هر چند بهم می گن خوب سال بعد........

ولی الان همه ی امیدم شده خواهرم.اون خیلی بهتر از منه.و مطمئنم لیاقتشو داره که به بالاترین مرحله ها هم برسه.

کاش من الان جای اون بودم.

کاش یه فرصت دیگه واسه درس خوندن داشتم.

ولی توبه ی گرگ ٬مرگه!

با اینکه بهار داره تموم میشه٬ولی هوا هنوز سرده.

روزا بارونیه.دیروز تو آسمون رنگین کمان بود.

کلی ذوق زده شدم.ولی نمی دونم چرا رنگین کمانش فقط یه رنگ بود!

سبزآبی.

 

نارون چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387  نظر دهيد!

یه کامیون غصه!!!!!
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

چه قد این روزا دلم شور میزنه.

نمی دونم مگه الان اواخر اردیبهشت نیست.پس چرا رتبه ها نمی یاد؟ فکر نکنم نفر اول هم به اندازه ی من روزی ده بار بره سایت سنجش.

می دونم اگه قرار باشه اعلام کنن٬قبلش حتما اخبار میگه.ولی بازم من دلم آروم نمی گیره.

همش تصور می کنم٬همه بالای سرم وایسادن٬یا مثلا پشت در منتظرن.

بعد میبینن٬من با چشم اشکی درو وا کردم.

مسئله اینه که در هر صورت رتبه ام خوب نمی شه.اگه ام مجاز شم٬جز اون ته ته ای یا میشم که واسه رشته ی ما که چون آزمون عملی داره پنج برابر ظرفیت مجاز اعلام می کنن٬هیچ فایدهای نداره.

دیگه تحمل خونمون خیلی واسم سخت شده.

تحمل همه.

امروز تو مهمونی حتما باز بهم میگن:چرا نمیری دنبال کار٬رتبه ات کی میاد؟قصد ازدواج نداری؟!

چه می دونم هزار تا مزخرف دیگه.

خدایا٬تو خودت می دونی این دانشگاه قبول شدن واسه من٬حکم مرگ و زندگیه.

خودت یه معجزه ای کن٬مرسی!

دیروز٬دوست خواهرم خونمون بود.

به من میگه خوش به حال تو.

با یه حسرتی میگه:من اگه رشته و دانشگاه تورو قبول شم دیگه هیچی از خدا نمی خوام!

گفتم حق داری.

منم هم سن شما بودم این طوری فکر می کردم.

به نظرشون من یه آدم خوشبخت و بیخیالم که هیچ مشکلی تو زندگی ندارم و مهم ترین دغدغه ام اینه که مثلا وای یه کیلو اضافه وزن دارم.

پس عجب حفظ ظاهری دارم من!

نمی دونن من اگه روزی نیم ساعت گریه نکنم٬روزم شب نمیشه!

یعنی میشه من دوباره عین قبل شاد و امیدوار شم؟

 

 

نارون سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387  نظر دهيد!

برای تو
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

الان خونه تنهای تنهام

یعنی هیشکی نیست.

داشتم کامنتاتو می خوندم.برام جالب بود که اینجا یه طوری می نویسی واسم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده٬ اما تو دنیای خودمون ـدنیای واقعی خودمون ـ........

خوب البته این دو طرفه است.

هردومون انگار می ترسیم یه کم با هم مهربون باشیم.

حتی یه عزیزم خشک و خالیه اس ام اسیم از هم دریغ می کنیم.

میدونم تو حق داری.

و میدونم تو فکر میکنی که مثل همیشه من فکر می کنم من حق دارم!

راستش من دیگه نمی خوام هیچوقت همچین چیزی پیش بیاد.

و اگه هم پیش اومد نمی خوام مثل ایندفعه .....

خودت که میدونی

وقتی اون اس ام اسو دادم که به من فرصت بده توام هیچی نگفتی یه جورائی واسه منم همه چی تموم شد.

خدائی که ار آدم میگیره صبرشم به آدم میده.

ولی خدایا از من نگیر٬صبرشم نمی خوام.

الان عمه ام زنگ زد.راجع به یه عروس که واسه جهیزیه هیچی نداره و قراره تا آخر ماه بره خونه شوهرش.

بدون هیچ مراسمی.می گفت اگه وسیله یا ظرفی دارین براش بیارین.

دلم یه جوری شد.جدیدا خیلی دلم واسه همه عروس دومادا یه جوری میشه!

ولی این یکی چه قد گناه داره.

زندگیتو با وسایل دیگران شروع کنی!

اونم چیزائی که شاید خیلی نو نباشه.

حتما فردا خودم واسش یه چیزائی می خرم.

البته الان هیچی پول ندارم.هیچی یعنی هیچی!

حتی دو تومن به خواهرم بدهکارم. واسه  کتابائی که برام خریده کم بهش دادم!

البته یه پولی تو بانک دارم نمی خوام بهش دست بزنم.می خوام بذارم واسه وام مسکن!

همه کلی مسخره ام کردن ولی منم دلم به این خوشه دیگه.

حالا از بابا پول میگیرم واسه این دختره٬ میگم از پول آخر ماهم کم بذاره.

خودشونم حتما کمک می کنن دیگه.

نمی دونم شاید اتو واسش بخرم یا ظرف یا.......

نمی دونم.

آدم همیشه باید خدارو شکر کنه.

اونم دختره.دل داره.لابد تا حالا هزار بار خودشو٬ تو لباس عروس تصور کرده.

دوست داره زندگیشو با تور سفید و گل و خوشبختی شروع کنه.

نه اینجوری

راستی یادم رفت مخاطبم تو بودی

یاد خودمون افتادم٬پشت مغازه های لوازم خانگی٬لباس عروس و سفره عقد........

دیدی آخرش نرفتیم من لباس امتحان کنم.

اون شب که رفته بودیم درخت واسه ماکتم پیدا کنم یادته؟

خانومه به زور می گفت بیا بپوش٬مدلامون جدیده.

فکر می کرد عید فطر عروسی داریم.

میدونی آدم خیلی دلش می گیره وقتی حس می کنه شاید مجبور شه این خاطره هاشو٬ ته دلش نگه داره و تموم شده فرضشون کنه.

واسه من که تصورشم غیر ممکنه٬عین اینائی که می خوان چیزای بدشگون رو از خودشون دور کنن٬سریع می خوام پخش و پلا شن از ذهنم.

خدایا خودت به ما کمک کن.

ما نیتمون خیره

مگه خودت هی نمی گی ازدواج ثواب داره.خوب ما هم می خوایم اون یکی نیمه ی ایمانمون رو کامل کنیم

خدایا به خدا من پرو نیستم.

فقط دلم می خواد خوب چیکار کنم؟

وای باز تلفن..............

مرگ بر من٬ مرگ بر من ٬گوشیو که گذاشتم رفتم آشپزخونه یه عالمه ته دیگ سیب زمینی خوردم.

اونوقت انتظارم دارم باربی شم.

الان با عزیز دلم حرف زدم.یعنی باتو.

همه ی اون حرفای بالا هم یادم رفت.

خیلی با هم خوب حرف زدیم. عین اونا که خیلی همو دوست دارن.

کلی از زندگی گفتیم٬ از گرونی٬ از خونه نداشتن و اجاره خونه های سرسام آور.

من خیلی نگرانم.

نمی دونم کاش همه چی زود درست شه.

الان مامان خانم اومده یه بلوز خوشگل واسه باشگاهش خریده.

اون قبلی رو که دیروز گرفته بود داد به من.

گفت:این جدیده هم جنسش خیلی بهتره هم مدلش.

بعد گفت :بیا این یکیم واسه تو!

مرسی مامان جون از این همه محبت!

 

 

نارون دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387  نظر دهيد!

کدبانو
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

امروز از صبح که بیدار شدم داشتم اتاقمون رو تمیز و مرتب می کردم.

وسط یه عالمه کتاب و دفتر و کتاب تست و برگه امتحانی نشسته بودم و دسته بندی و مرتبشون می کردم و هر کدومو سر جاش می ذاشتم.

آخر سر هم یه نگاه کلی انداختم و سعی کردم تا جائی که می تونم این تصویر رو تو ذهنم نگه دارم.

شاید تا چند وقت دیگه پیش نیاد!

البته اینا همه وسایل خواهرمه.

من هر چند روز یه بار یه دستی به کتاباش میکشم .ولی امروز دیگه سنگ تموم گذاشتم.دلیلشم اینه که قراره ظهر از مدرسه با دوستش بیاد خونه.

بالاخره باید آبروداری کنم.

آخه این دختر هر روز صبح که میخواد بره کیفشو پائین تخت تخلیه می کنه و کتابای همون روزو برمیداره.

خوب اینطوری نتیجه معلومه.بعد از یک هفته همه ی قفسه ها خالی و پائین تخت کوهی از کتاب و دفتر جمع میشه.

سال دوم دانشگاه که بودم نامرتب ترین دوران زندگیم بود.

یادمه شب که می خوابیدم کافی بود یه میلیمتر از جام تکون بخورم.اونوقت بود که کوهی از کتاب و کاغذ و لباس و لاک و لوازم آرایش و .......... تو بدنم فرو میرفت.

البته یه مدت هم سال اول از بی جائی همه وسیله هام رو تختم بود و خودم شبا رو زمین می خوابیدم.

یه شب نزدیکای صبح بود.همه خواب بودن.من تو آشپزخونه داشتم ماکت می ساختم.

(واسه اینکه اون سال یه هم اتاقی بدجنس داشتیم که نمی ذاشت وقتی خوابه چراغو روشن کنیم٬وگرنه خوابگاه هنریا که شب و روز نداره)

خلاصه داشتم چوب می بریدم٬تیغه ی اره موئیم شکست.

یه تیغه ی دیگه داشتم اما وسط آت و آشغالام رو تخت بود.

نه می تونستم چراغو روشن کنم.نه درست حسابی بگردم. چون تخت تکون می خورد و اونی که پائین خوابیده بود بیدار می شد

اون شب با گریه گوشه ی آشپز خونه خوابم برد.

الان که یاد اونوقتا می افتم میبینم چه قد شلخته بودم واقعا.

خوب یه دلیلشم اینه که من از مرتب کردن خیلی بدم میاد.مخصوصا اگه قرار باشه یه دستمال دستم بگیرم و گرد و خاک هم پاک کنم.

ولی عوضش عاشق آشپزیم. از تمیز کردنائی هم که با آب باشه خیلی خوشم میاد.

به زبان ساده از شستشو خوشم می آید٬از رفت و روب بدم می آید.

البته مامانم میگه فکر می کنی خوشت میاد.

مطمئن باش بعدا از همه شون بدت میاد!

نمی دونم هر چی باشه اون بزرگم کرده٬بهتر میشناسه منو.

خوب دیگه برم یه دسته گل خوشگل بچینم واسه رو میز.

آخه مهمون داریم!

 

نارون دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387  نظر دهيد!

1984
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

کتابی که داشتم٬دیشب تموم شد.

عنوانش ۱۹۸۴ بود.نویسنده سال ۱۹۵۰ فوت کرده بود و انگار یه جورایی خواسته بود اوضاع آینده ی جهان رو پیشگوئی کنه.

دنیا به سه تا ابر قدرت تقسیم شده بود.

زندگی مردم فقط و فقط از نظر نظامی و اطلاعات جاسوسی پیشرفت کرده بود.و در بقیه موارد به شدت اسفبار.

هیچ آزادی ای وجود نداشت و مردم در تمام لحظه های شبانه روز توسط صفحه ی سخنگوئی که تو خونه هاشون کار گذاشته بودن تحت نظر بودن.

و این به نظر من که حتی تو خوابگاه هم واسه اینکه زیاد تو دید نباشم داوطلبانه تخت بالارو انتخاب می کردم به نظرم از هر چیزی بدتر اومد.

مردم به جز خدمت در راه حزب حق هیچ کاری نداشتن.

حتی دوست داشتن و عشق مطلقا ممنوع.

ازدواج فقط در صورتی مجاز بود که هدف اون به دنیا آوردن بچه هائی برای خدمت به حزب باشه.

هیچ عاطفه ای وجود نداره.

بچه ها از دو٬سه سالگی جاسوسی رو به نحو احسن یاد می گیرن و اولین کسائی رو که به کام مرگ می فرستن پدر٬مادرای بخت برگشته شونه.

هیچ گذشته ای وجود نداره.

چون صدها نفر در هر لحظه به شدت مشغول جعل اسنادن وقتی جای دشمن و متحد عوض میشه باید در حد اقل زمان ممکن توی همه ی فیلم ها کتاب ها روزنامه ها و ....... این موضوع رو تغییر داد و بعد هیچ کی یادش نمیاد دشمن امروز شاید دیروز نقش دوست رو بازی میکرده.

این دشمن انگار از ازل دشمن اونها بوده.

پلیش افکار تمام مدت سعی می کنه از واکنش های صورت افراد به درونشون پی ببره٬حتی اگه فکر مخالفی در ناخودآگاه ضمیر کسی وجود داشته باشه و شب تو خواب راجع بهش حرف بزنه یه مجرم صد در صده!

فاجعه بار ترین قسمت اینه که مافیای حزب هیچ وقت دشناشو اعدام نمی کنه.

نمی ذاره اونا مثل یه قهرمان ـقهرمان که نه چون هیچ کی نمی تونه صداشو به گوش دیگری برسونه ـ

حتی مثل یه انسان بمیرن.

مخالفین رو با شستشو های مغزی طولانی مدت تبدیل به موافق میکنن.

و اونا باورشون میشه دو به علاوه دو پنج میشه وقتی حزب اینو میگه.

هر چیزی ممکنه!هر چیزی که حزب بخواد.چون کافیه تو ذهن همه وجود داشته باشه.

مهم نیست بیرون چی میگذره.

عقل چیزی جز آمار جمعی نیست.وقتی همه به چیزی معتقدن٬پس حتما وجود داره!

و بعد مخالفا وفتی آرمان های حزب به نظرشون پاک و مقدس میاد ٬خودشون از ترس اینکه مبادا باز به افکار گناه بیفتن تقاضای مرگ می کنن.

بله٬اونا هیچ مخالفی رو نمی کشن.چون اصولا نباید مخالفی وجود داشته باشه٬حتی در آستانه ی مرگ!

یه تیکه ائی از کتاب منو به ۲ سال پیش همین موقع ها برد.بدترین روزای عمرم.هنوزم وقتی یادم میفته باورم نمیشه اون اتفاقاتو.

یه تیکه هائیشم حس نا امیدیم رو تشدید کرد.

اینکه در هر صورت قدرت هیچ ابراز مخالفتی ندارم و آگاهی فقط زجر بیشتری برای آدم میاره.

در هر صورت کتاب خوبی بود٬دستتون رسید بخونین.

پست قبلیم رو دیروز عصر نوشتم ولی به خاطر داغونی بیش از حد نت نصفه شب پست شد!

نمی دونم این یکی چه سرنوشتی داره!

 

 

نارون یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387  نظر دهيد!

خاطرات روزانه ی سرآشپز
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

نوشته بودم که صاحب سه تا کتاب آشپزی شدم٬نه؟

لحظه هایی از روز که مثلا خیلی سر حالم میرم سراغشون.

کتابا از برگه های گلاسه است با عکسای رنگیه خیلی خوشمزه!

هر دفعه میبینمشون حسابی دامنم از دست میره!

مخصوصا غذاهای فرانسویش ٬آدم دلش میخواد همه رو درست کنه.

هرچند حتی اسم بعضیاشونو تا حالا نشنیدم!

تا حالا دو تا از کیک هاشو پختم.کیک پرتقالی که واقعا عالی شد و پای سیب هم به عنوان دسر واسه اون شبی که میرزا قاسمی داشتیم!

به هر حال دهکده ی جهانیه دیگه!

باید یاد بگیریم اینتر نشنال باشیم.اونم تو همه ی زمینه ها.

این کتابا به نظرم خیلی عالین.چون من چند بار تا حالا از رو برنا مه های آشپزی تلویزیون هم کیک و شیرینی پختم ولی هیچ کدوم چنگی به دل نمی زد.(اینم تبلیغ رایگان)

الان فقط یه معضل هست.

من اگه هی هر روز یه مدل کیک درست کنم اونوقت رژیمم چی میشه؟

هر چند اون رژیم فقط سه روز دوام داشت.

بعد دیگه اشک و زاریام خود به خود از غذا خوردن انداختنم.

یه مسئله ی دیگه ام هست.

سه شنبه عصر یه مهمونی دعوتیم.البته من هنوز مطمئن نیستم برم یا نه؟

این روزا خیلی اعصابم خورده ولی اگه برم با توجه به اینکه صد در صد می فرستنم رو ترازو٬ باید هر جور شده زیر ۵۰ باشم وگرنه حسابی ضایع میشم.

دعا کنین این دو کیلو چربیه اضافی تا سه شنبه آب شن

حیثیتیه!

 

نارون یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387  نظر دهيد!

آخرین مطالب ارسالی 
برای جوجو خانومی که بدونه هنوز چه قد به یادشم! (شنبه بیست و هفتم مهر 1387) خداحافظ (یکشنبه چهاردهم مهر 1387) همین روزها (پنجشنبه یازدهم مهر 1387) بسه.................. (سه شنبه نهم مهر 1387) فاصله ی غم و شادی (جمعه پنجم مهر 1387) تولد.....تولد......تولدم مبارک (چهارشنبه سوم مهر 1387) متولد ماه مهر (دوشنبه یکم مهر 1387) هوای آفتابی (یکشنبه سی و یکم شهریور 1387) هی روزگار! (سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387) اولین قطره ی بارون (چهارشنبه بیستم شهریور 1387)
 
درباره وبلاگ

 

 

 

عکس روز
 

 

امکانات
  خوش آمديد ميهمان
آمار بازديد:
 
 بازديد کلي :


نویسندگان :
 

لینک دوستان
پرشین گرافیک
پارس تولز
گیگا ایمیج
حرف های من و دوستم
جوجو خانومی
مستانه
رامتین
 

تبیلغات
 

تبلیغات