موضوع : روزانه ها
الان خونه تنهای تنهام
یعنی هیشکی نیست.
داشتم کامنتاتو می خوندم.برام جالب بود که اینجا یه طوری می نویسی واسم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده٬ اما تو دنیای خودمون ـدنیای واقعی خودمون ـ........
خوب البته این دو طرفه است.
هردومون انگار می ترسیم یه کم با هم مهربون باشیم.
حتی یه عزیزم خشک و خالیه اس ام اسیم از هم دریغ می کنیم.
میدونم تو حق داری.
و میدونم تو فکر میکنی که مثل همیشه من فکر می کنم من حق دارم!
راستش من دیگه نمی خوام هیچوقت همچین چیزی پیش بیاد.
و اگه هم پیش اومد نمی خوام مثل ایندفعه .....
خودت که میدونی
وقتی اون اس ام اسو دادم که به من فرصت بده توام هیچی نگفتی یه جورائی واسه منم همه چی تموم شد.
خدائی که ار آدم میگیره صبرشم به آدم میده.
ولی خدایا از من نگیر٬صبرشم نمی خوام.
الان عمه ام زنگ زد.راجع به یه عروس که واسه جهیزیه هیچی نداره و قراره تا آخر ماه بره خونه شوهرش.
بدون هیچ مراسمی.می گفت اگه وسیله یا ظرفی دارین براش بیارین.
دلم یه جوری شد.جدیدا خیلی دلم واسه همه عروس دومادا یه جوری میشه!
ولی این یکی چه قد گناه داره.
زندگیتو با وسایل دیگران شروع کنی!
اونم چیزائی که شاید خیلی نو نباشه.
حتما فردا خودم واسش یه چیزائی می خرم.
البته الان هیچی پول ندارم.هیچی یعنی هیچی!
حتی دو تومن به خواهرم بدهکارم. واسه کتابائی که برام خریده کم بهش دادم!
البته یه پولی تو بانک دارم نمی خوام بهش دست بزنم.می خوام بذارم واسه وام مسکن!
همه کلی مسخره ام کردن ولی منم دلم به این خوشه دیگه.
حالا از بابا پول میگیرم واسه این دختره٬ میگم از پول آخر ماهم کم بذاره.
خودشونم حتما کمک می کنن دیگه.
نمی دونم شاید اتو واسش بخرم یا ظرف یا.......
نمی دونم.
آدم همیشه باید خدارو شکر کنه.
اونم دختره.دل داره.لابد تا حالا هزار بار خودشو٬ تو لباس عروس تصور کرده.
دوست داره زندگیشو با تور سفید و گل و خوشبختی شروع کنه.
نه اینجوری
راستی یادم رفت مخاطبم تو بودی
یاد خودمون افتادم٬پشت مغازه های لوازم خانگی٬لباس عروس و سفره عقد........
دیدی آخرش نرفتیم من لباس امتحان کنم.
اون شب که رفته بودیم درخت واسه ماکتم پیدا کنم یادته؟
خانومه به زور می گفت بیا بپوش٬مدلامون جدیده.
فکر می کرد عید فطر عروسی داریم.
میدونی آدم خیلی دلش می گیره وقتی حس می کنه شاید مجبور شه این خاطره هاشو٬ ته دلش نگه داره و تموم شده فرضشون کنه.
واسه من که تصورشم غیر ممکنه٬عین اینائی که می خوان چیزای بدشگون رو از خودشون دور کنن٬سریع می خوام پخش و پلا شن از ذهنم.
خدایا خودت به ما کمک کن.
ما نیتمون خیره
مگه خودت هی نمی گی ازدواج ثواب داره.خوب ما هم می خوایم اون یکی نیمه ی ایمانمون رو کامل کنیم
خدایا به خدا من پرو نیستم.
فقط دلم می خواد خوب چیکار کنم؟
وای باز تلفن..............
مرگ بر من٬ مرگ بر من ٬گوشیو که گذاشتم رفتم آشپزخونه یه عالمه ته دیگ سیب زمینی خوردم.
اونوقت انتظارم دارم باربی شم.
الان با عزیز دلم حرف زدم.یعنی باتو.
همه ی اون حرفای بالا هم یادم رفت.
خیلی با هم خوب حرف زدیم. عین اونا که خیلی همو دوست دارن.
کلی از زندگی گفتیم٬ از گرونی٬ از خونه نداشتن و اجاره خونه های سرسام آور.
من خیلی نگرانم.
نمی دونم کاش همه چی زود درست شه.
الان مامان خانم اومده یه بلوز خوشگل واسه باشگاهش خریده.
اون قبلی رو که دیروز گرفته بود داد به من.
گفت:این جدیده هم جنسش خیلی بهتره هم مدلش.
بعد گفت :بیا این یکیم واسه تو!
مرسی مامان جون از این همه محبت!
|