تبليغاتX
نوشته های آبرنگی
 
   نوشته های آبرنگی ::  دست نوشته های روزانه نارون ...
نوشته های آبرنگی   
       
   
  
 
منوى اصلى
صفحه اصلی
آرشیو مطالب
لینکستان
تماس با ما
 

موضوعات
خاطرات
روزانه ها
 

آرشیو مطالب
هفته چهارم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
 

 

ساعت
 

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " نوشته های آبرنگی " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید. 
مشاهده سریع تماس با ما
 


برای صبحانه چی میل دارید؟
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

دو ساعته هرکاری می کنم کانکت نمیشم.

دیگه اینم با من لج کرده.

چه قد شبا خوبه و چه قد صبح ها بد.

هر روز صبح انگار می ترسم بیدار شم.دلم میخواد اون خوابای شیرین واقعی باشن و این کابوسای واقعی خواب.

لحظه ی اول که چشمامو وا می کنم هیچی یادم نمیاد.بعد تو یه لحظه همه چی واضح و روشن میاد جلو چشمم.

بد جوری دلم میگیره.چی می شد آدم بخوابه و دیگه بیدار نشه.

ما هیچ تصوری از ازل نداریم.اون موقع روح ما حتما دیدش به حقیقت باز بوده.ابد چه طوره؟

یه وقتی خوندم که خیلی از فیلسوفای بزرگ بودن که تو مرز حقیقت و رویا به شک افتادن.

و بعد یکیشون میگه حالا من نمیدونم یه پروانه ام که رویای انسان شدن میبینم یا انسانی که خواب پروانه شدن؟

واقعا کی می تونه ثابت کنه؟

هر روز صبح وقتی بیدار میشم انگار یه نفر میگه:نه٬بیدار نشو٬هیچ خبری نیست٬به کی می خوای سلام کنی؟بخواب تا دوباره همه چی یادت بره.

ولی من بیدار میشم

آخه

یه جام شوکران می خوام٬

برای صبحانه.

می گن خوشمزه است ها!

برم زیر بارون٬هوا خیلی خوبه

یه کتاب جدیدم دارم که بخونم.

چی از این بهتر؟

بارون٬کتاب٬یه دنیا وقت آزاد روبروم.

خیلی خوشبختم نه؟

 

نارون شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387  نظر دهيد!

دو نیمه ی دنیا
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

تمام دیروز رو گریه کردم.سرم خیلی خیلی درد می کنه.

این قرصام انگار هیچ فایده ای ندارن.

چرا من هر وقت گریه می کنم بعدش سردرد امونمو میبره؟

دیروز هی دوستام زنگ میزدن٬اس ام اس میدادن٬می گفتن چه خبر؟چیکارا می کنی؟

چی دارم بهشون بگم؟نمی دونم چرا همه دیروز یاد من افتادن؟

پشت تلفن بغضم ترکید.بعدم بی هیچ حرفی خداحافظی.

یه جائی خونده بودم٬ در هر زمانی که باشی فکر می کنی  نهایت مشکلات رو سرت خراب شده٬بعد هر چی که می گذره٬می بینی که نه٬روزگار بیشتر از اینا واست بریده و شونه های توام روز به روز انگار قوی تر میشه واسه تحمل این همه درد.

خواهرم از نماشگاه یه تقویم واسم آورده.

از اینا که مقواهای کاهی دارن و تو هر صفحشون یه جمله نوشته.

دیشب همین طوری یه صفحه رو وا کردم.نوشته بود:

دنیا دو نیمه داره.

نیمه ی اول٬امید به نیمه ی دوم.

نیمه ی دوم٬حسرت نیمه ی اول.

آخ که چه قد راست میگفت.

 

نارون جمعه بیستم اردیبهشت 1387  نظر دهيد!

عشق با سس حماقت؟
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

سلام جوجو خانم

نمیدونم بازم میای سر بزنی یا نه؟

اما من اومدم بگم دیگه تنها نیستی٬گرچه من از قبلم میدونستم حال و روزتو اما انگار قرار دنیا یه چیز دیگه است واسم.

اومدم بهت بگم:

یکی دیگه ام هست که همیشه چشماش از گریه میسوزه٬ که نمی تونه غذا بخوره

یکی دیگه ام هست که وسط عروسی وقتی همه شادن و میرقصن سرشو میندازه پائین که کسی اشکاشو نبینه.

وقتی همه با تعجب میگن چرا چشمات قرمزه؟میگه سرما خوردم.و وقتی میگن کجائی؟تو این دنیا نیستی انگار؟مجبوره فقط بگه سرم درد میکنه.

یکی عین خودت هست که غصه هاش فقط مال خودشه.گریه ها و هق هقاش مال خودشه

چون اگه گریه کنه دیگه کسی حرفاشو گوش نمیده.

راستی تو بلدی جلو اشکاتو بگیری؟

بغضیو که یه هو میترکه باید چیکار کرد؟

اگه بازم پیش اومد که با پیشوت حرف بزنی بهش بگو از این احمقا که تو میگی زیاده

ولی من اسمشو نمی ذارم حماقت٬ میذارم عشق.

حالا هرکی٬ هر چی میخواد بگه.

 

نارون جمعه بیستم اردیبهشت 1387  نظر دهيد!

عقربه های سربی
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

انگار زمان وایساده!

آدم احساس می کنه روزها پشت سر هم گذشتند تا برسه به زمانی که دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم.

بعد یه هو انگار هر روز اندازه ی یه سال می گذره!

خورشید و ماه شاید دیگه خسته شدن اینقدر که قرن هاست بی هیچ اتفاقی تکرار مکررات بودن.

دیشب یه عالمه فکر کردم ولی اصلا یادم نیومد آخرین باری که از ته دل شاد بودم کی بود؟

فک کنم هیچ کی هیچی یادش نیاد.

چرا همیشه اون آینده ای که با شوق و ذوق انتظارشو کشیدم اونقدر بد بوده که حسرت گذشته رو خوردم؟

راه های زندگی رو بقیه جلو پات می ذارن ٬یا خودمون انتخاب می کنیم ٬یا اصلا یه وقت دور٬ یه جای دور٬ نوشتن که هر کدوم از ما ـ که مسافر یک روز از این دنیاییم ـ قراره چی به سرمون بیاد٬من نمی دونم.

اما بعضی وقتا فقط یه راه واسه آدم میمونه.

خدایا دل و جرات بده به من.

دلم یه نیروی جادوئی می خواد ولی من حتی نیروی آدمای عادی دور و برم رو هم ندارم.

دلم می خواست اونقدر قدرت داشتم که این بعد چهارم بی حرکتو جلو می بردم.

ولی من نمی تونم.

یکی این عقربه های سربی رو تکون بده لطفا!

نارون پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387  نظر دهيد!

زنان شکم گنده زود تر میمیرند!
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

"زنان شکم گنده  زودتر میمیرند"

دیشب اینو که تو روزنامه دیدم٬ناخودآگاه یه جیغ بلند زدم!

بسکه خودم گفتم چاقم٬چاقم همه باورشون شده.در حالیکه بار اول به هر کی می گفتم با تعجب نگام می کرد و می گفت توووووووو؟تو که لاغری.

بعد من توضیح می دادم نه من الان لباس دارم وگرنه یه مقدار چربی اضافه دارم که اگه به موقع فکری براشون نکنم تا آخر عمر آب نمیشن!

حتی مامانم که همیشه تا اسم رژیمو میاوردم سرم داد می زد الان یه استقبالی ازم می کنه!

درسته من تحرکم تقریبا صفره ولی اصلا چیزی هم نمی خورم.

دیروز ما چت کردیم بعدم من وب دادم.

البته بعضیا هستن که وقتی خونه ان وبشون دفتره٬وقتی دفترن وبشون خونه است!

حالا بماند.

گفت وای چه خوشگل شدی.

منم توضیح دادم واسه اینه که موهامو شونه زدم.

هاااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خوب چیکار کنم دست و دلم به برس کشیدن نمیره.

خودم که سالی یه بار جلو آئینه نمیرم.میمونه مامان بابام٬که بذار هی منو زشت تر ببینن ٬دلشون شور بزنه دختر زشتمون موند رو دستمون!

خلاصه بعد هم من با خوشحالی توضیح دادم الان ۴ شبه عوض شام شیر می خورم و دیگه حسابی لاغر شدم.

گفت خوب پاشو وایسا.

بعد میگه:نه شیکمتو نده تو!

خیلی بهم برخورد.کلی شکلک گریه فرستادم.

خوبه حالا یه تی شرت گشاد تنم بود.یعنی من اینقدر چاق بودم که قراره از لباسی به این گشادیم شیکمم عین طبل بزنه بیرون؟

خودش فهمید خیلی ناراحت شدم ٬هی می گفت شیکم باربی٬ که از دلم درآره.

خلاصه همه ی این چرت و پرتارو گفتم که اگه شما هم در معرض خطرین به فکر باشین آخه:

زنان شکم گنده زودتر میمیرند!

من نمیگم جام جم هیجدهم میگه.

 

نارون چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387  نظر دهيد!

دل خوش سیری چند؟
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

بعضیا چه خوشن والا!

مامانمو می گم.دیروز آرایشگاه بود واسه عروسی ای که آخر هفته دعوتیم٬صبحم رفته بود ایروبیک

گفت توام بیا اما من اصلا حسشو ندارم.

الانم با مادر بزرگم رفتن بادکنک نمی دونم چی چی بخرن!

واسه خودشون نه ها٬واسه بچه ی دختر خالم.

مادر بزرگمو که دیگه نگو.۷۵ سالشه اونوقت ده برابر من به فکر رنگ مو و آرایش و لباس و این چیزاست.

الانم مهمترین دغدغه ی زندگیش  اینه که رنگ تاتوی ابرواش بعد ۱۵ سال دیگه بادمجونی شده و هیچ رقمه نمی شه کنار اومد باهاش!

می گه به نظر شما برم عوض کنم؟بعد خودش میگه نه من دیگه سن و سالی ازم گذشته.که مثلا ما بگیم نه این چه حرفیه تو جوونییییییی.

منم ضایع اش کردم٬گفتم:آره مادر جون٬راست میگی خوب٬دیگه از سن تو گذشته این چیزا.

خلاصه اون اونجوری اونوقت من از صبح تا شب افتادم گوشه ی این اتاق.

دیگه همه صداشون درومده:

مامانم هی گیر میده میگه بیا بیرون بیا باشگاه بیا مهمونی .بابام میگه دیگه گندیدی تو اون اتاق! لا اقل یه دقیقه پاشو برو تو حیاط.

دوست جون خان هم که نزدیک بود چند بار باهام قهر کنه سر این مسئله.میگفت یالا پاشو برو بیرون وگرنه من دیگه باهات حرف نمی زنم!

ببین دیگه چه خبره که خواهرم که توی تنبلی شهره ی خاص و عامه می گه من از تو زرنگ ترم!

میگه هر چی باشه من میرم مدرسه٬میرم کلاس زبان٬میگه تو تنبلی!

آخه یکی نیست به اینا بگه بحث زرنگی و تنبلی نیست!بحث حس و حاله.

عید مامان رفته بود یه کیلو فشفشه خریده بود.هی شب چهار شنبه سوری گفت پاشین اینارو روشن کنین.

 دید  ما دو تا بی حال تر از این حرفائیم .خودشو بابام رفتن به بهانه ی اینکه خطر ناکه اینا بمونن٬ تو حیاط روشنشون کردن.

بعد من رفتم پشت شیشه٬ می بینم مامان خانوم داره فشفشه به دست میرقصه!!!!!!!!!!!!

چی بگم من آخه؟

بحث سن و سال نیست.بحث زرنگی و تنبلیم نیست.

تو بگو دل خوش سیری چند؟

 

نارون سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  نظر دهيد!

حرفای بی مزه
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

هوا دوباره آفتابی شد.

ولی من دلم آسمون گرفته می خواد.نه واسه اینکه این روزا افسرده ام.

همیشه این طوریم.

خواهرم مسخره ام می کنه٬میگه مثل دختر دبیرستانیای عاشق!

(نمی دونم خودش پسر دبیرستانیه؟ ولی می دونم لا اقل عاشق نیست)

من چیکار کنم که یه قشری از جامعه علایقم رو به ابتذال کشیدن؟

من یه متولد مهرم.از همون اول تو طالعم اومده عاشق بارون و پائیز و ابر و خش خش برگا و سایر ادوات جوات!

از همه ی کتابایی که به خواهرم گفتم فقط سه تا کتاب آشپزی پیدا کرده!

کیک٬دسر و غذاهای بین الملل

فکر کنم بعضی ها اینو بخونن خیلی ذوق کنن!

من خودم می دونم دیگه خیلی لوس شده حرفام ولی به خدا این کابوس رتبه ها که قراره بیاد دست از سرم بر نمی داره.

می دونم ۱۲۰٪ قبول نمیشم.قبول چیه٬مجازم نمی شم.

از همینشم غصه می خورم.

آخه مگه ممکنه؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

من خونده بودم٬نمیگم خیلی ولی در حد مجاز شدن که خونده بودم.

این جوری فقط یه راه باقی میمونه:

من خنگم!

خودم هزار بار تا حالا گفتم اگه قراره رتبه ام خوب بشه بعد تا مرداد علاف تمرین و کلاس و ... شم و آخرشم قبول نشم ـمثل خیلی از بچه های سالای قبل ـ بهتره اصلا مجاز نشم که الکی وقتم هدر نره و از همین حالا بخونم واسه سال بعد.

ولی باز آدم ته دلش میگه نه٬حداقل این یه اطمینانیه.

وای نمی دونم.تورو خدا دعا کنین اونی که به صلاحمه اتفاق بیفته.

این دو روز که خونه تنها بودم فهمیدم چه قد تک فرزند بودن بده٬یعنی از قبل می دونستم الان بیشتر فهمیدم!

البته همه خیلی باهام خوبن!خوب منم که از صبح تا شب تو این اتاقم٬نه حرفی می زنم ٬نه چیزی می خوام٬نه کاری می کنم٬دیگه چرا باهام بد باشن؟

راستی ما دیشب با هم چت کردیم٬بدون اینکه آخرش دعوامون شه!

شاهکاره نه؟

 

نارون سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  نظر دهيد!

دختر جیوه ای
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

رفتم جلوی آئینه.یه دختر زار و نزار و رنگ پریده٬ با موهای آشفته که یه طرفش کوتاه تر از یه طرف دیگه است بهم نگاه کرد.

یادگار لحظه های جنون آنی!

سعی کردم لبخند بزنم و به خودم انرژی بدم.دختر تو آئینه به زور یه لبخند ماستکی تحویلم داد.

عصبانی شدم و رومو ازش برگردوندم.

دوباره نیگاش کردم.دختر هم با تی شرت صورتیش زل زد بهم.

روش نوشته بود :lovely girls!

چه قدر این صفت الان برازنده ی منه!

دوباره سعی کردم با حد اکثر توان لبخند بزنم.لبخند دختر حالمو به هم زد.

از پنجره بیرون رو نیگاه کردم.

ابریه ابری.

کاش بارون بیاد.وگرنه من تابستون چه طوری استخرمو پر کنم!!!!!

رزای خوشرنگمون هنوز غنچه ندادن.رزای بد رنگ همه وا شدن!

نسترن ولی غنچه داده.چه قد دوستش دارم.

اولین باره این موقع سال خونه ام و میبینم گل دادنشو.

موقع رسیدن توت فرنگی و زردآلو هم هستم.تازه انجیر و انگور و سیب و آلبالو هم هست.که البته من زیاد طرفشون نمیرم.

همه ی اینا یعنی به یه فوق قبول نشدن نمی ارزه؟!

یه وقت فک نکنین ما تو باغ زندگی میکنیما٬اینجا یه خونه ی قدیمیه!

دوباره برگشتم سمت دختر تو آئینه.

یاد سوفی آموندسن دنیای سوفی افتادم٬که وقتی تو آئینه ی برنزی قدیمی چشمک زد٬دختر تو آئینه دو تا چشماشو بست!

رو موهام دست کشیدم.لبامو خیس کردم.ابرو هامو آروم مرتب کردم ویه لبخند کمرنگ ولی شاد زدم.

دختر تو آئینه اما٬همون طور سرد و بیروح نیگام کرد.

اه

ازت بدم میاد دختر جیوه ای!

 

نارون دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387  نظر دهيد!

یه سفره دلتنگی
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

چه قد سوت و کوره خونه.تنهای تنهام.

از صبح تنها بودم.واسه من تو این خونه یا بهتره بگم جهنم فقط یه نفر هست اونم خواهرم.

البته کسای دیگه ای هم هستن.شاید اسمشون پدر مادر باشه...................

تا چهار شنبه که خواهرم از نمایشگاه برگرده نمی دونم چه طوری باید سر کنم.

چه قد خوبه یکی بی چشم داشت دوستت داشته باشه.تورو همین طوری که هستی قبول کنه و بفهمدت.

چه قد خوبه تو این دنیا واسه یکی مهم باشی.کسی که زود می بخشدت و باهات عین کف دسته.

کسی که می دونی هیچ وقت بهت دروغ نمی گه و توام هیچ وقت بهش دروغ نمی گی.

و از مهم تر کسی که فکرش ٬ذهن و افکارش مثل خودت باشه و مجبور نباشی واسه یه تیکه درد و دل خودتو هزار تیکه کنی.........

تو این خونه یا دعواست یا دورویی٬خودمو می گم.سخته مجبور باشی زندگی کنی با کسایی که تو دنیا از همه بیشتر ازونا بدت می یاد٬سخته نتونی حرف بزنی و حتی نگاهتم ازشون بدزدی.

کسایی که حتی وقتی صداشونو می شنوی ناخودآگاه قیافت تو هم بره و خودتم تعجب کنی از این همه نفرت.

لال باش تا زنده بمونی!این قانون زندگی من تو این خونه است.

داشتم تو سایتای حقوقی می چرخیدم.

نمی تونم منتظر شاهزاده ی اسب سوارم بمونم تا بیاد و پری اسیر رو از دست دیو بدجنس نجات بده.

نه من سیندرلام نه اون پسر پادشاه.

نه من زیبای خفته ام نه اون دلاورجنگجو.

نه من لیلیم نه اون مجنون.

نه من شیرینم نه اون فرهاد.

نه من خوشبختم و نه اون خوشبخت..........

من باید خودم زندگیمو نجات بدم.

نمی خوام بی گدار از خونه فرار کنم و آیندمو تباه کنم.

می خوام عین یه خانوم با شخصیت تنها زندگی کنم.

یعنی میشه؟

خدایا من می دونم هیچ کی از زندگیش راضی نیست. اما تو خودت درد منو میدونی.

همش دعوا٬دعوا٬دعوا

من که دیگه نه حرف می زنم نه حتی قدرت ریختن یه قطره اشک واسه بد بختیامو دارم.

وقتی بچه بودم یه داستانی خوندم از الکساندر دوما:

مردی که اشک نداشت.تو عالم بچگی چه قد دلم واسش سوخت.حالا انگار چشمه ی اشک خودم هم خشک شده و چه بد.

اشک ریختن نعمت بزرگیه که انگار اونم داره از من دریغ میشه.

صبح٬شب٬شب٬صبح......

تو سلول من که البته یه کم از سلولای زندان بزرگتره یه پنجره هست که می تونم بازی خورشید و ماه رو از توش ببینم.

نباید اینقد زیاده خواه باشم.

هر زندانی ای به اندازه ی من خوشبخت نیست!

نارون یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387  نظر دهيد!

برداشت آزاد ممنوع!
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

دست مزن!چشم ببستم دو دست                                                   راه مرو!چشم دو پایم شکست

حرف مزن!     قطع  نمودم  سخن                                                     نطق مکن!چشم ببستم دهن

هیچ نفهم! این سخن عنوان مکن                                                    خواهش نافهمی انسان  مکن

لال شوم٬   کور شوم٬    کر شوم                                                   لیک محال است که من خرشوم!

هر گونه برداشت آزاد مطلقا ممنووووووووووووووووع!

نارون یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387  نظر دهيد!

آخرین مطالب ارسالی 
برای جوجو خانومی که بدونه هنوز چه قد به یادشم! (شنبه بیست و هفتم مهر 1387) خداحافظ (یکشنبه چهاردهم مهر 1387) همین روزها (پنجشنبه یازدهم مهر 1387) بسه.................. (سه شنبه نهم مهر 1387) فاصله ی غم و شادی (جمعه پنجم مهر 1387) تولد.....تولد......تولدم مبارک (چهارشنبه سوم مهر 1387) متولد ماه مهر (دوشنبه یکم مهر 1387) هوای آفتابی (یکشنبه سی و یکم شهریور 1387) هی روزگار! (سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387) اولین قطره ی بارون (چهارشنبه بیستم شهریور 1387)
 
درباره وبلاگ

 

 

 

عکس روز
 

 

امکانات
  خوش آمديد ميهمان
آمار بازديد:
 
 بازديد کلي :


نویسندگان :
 

لینک دوستان
پرشین گرافیک
پارس تولز
گیگا ایمیج
حرف های من و دوستم
جوجو خانومی
مستانه
رامتین
 

تبیلغات
 

تبلیغات