موضوع : روزانه ها
چه قد سوت و کوره خونه.تنهای تنهام.
از صبح تنها بودم.واسه من تو این خونه یا بهتره بگم جهنم فقط یه نفر هست اونم خواهرم.
البته کسای دیگه ای هم هستن.شاید اسمشون پدر مادر باشه...................
تا چهار شنبه که خواهرم از نمایشگاه برگرده نمی دونم چه طوری باید سر کنم.
چه قد خوبه یکی بی چشم داشت دوستت داشته باشه.تورو همین طوری که هستی قبول کنه و بفهمدت.
چه قد خوبه تو این دنیا واسه یکی مهم باشی.کسی که زود می بخشدت و باهات عین کف دسته.
کسی که می دونی هیچ وقت بهت دروغ نمی گه و توام هیچ وقت بهش دروغ نمی گی.
و از مهم تر کسی که فکرش ٬ذهن و افکارش مثل خودت باشه و مجبور نباشی واسه یه تیکه درد و دل خودتو هزار تیکه کنی.........
تو این خونه یا دعواست یا دورویی٬خودمو می گم.سخته مجبور باشی زندگی کنی با کسایی که تو دنیا از همه بیشتر ازونا بدت می یاد٬سخته نتونی حرف بزنی و حتی نگاهتم ازشون بدزدی.
کسایی که حتی وقتی صداشونو می شنوی ناخودآگاه قیافت تو هم بره و خودتم تعجب کنی از این همه نفرت.
لال باش تا زنده بمونی!این قانون زندگی من تو این خونه است.
داشتم تو سایتای حقوقی می چرخیدم.
نمی تونم منتظر شاهزاده ی اسب سوارم بمونم تا بیاد و پری اسیر رو از دست دیو بدجنس نجات بده.
نه من سیندرلام نه اون پسر پادشاه.
نه من زیبای خفته ام نه اون دلاورجنگجو.
نه من لیلیم نه اون مجنون.
نه من شیرینم نه اون فرهاد.
نه من خوشبختم و نه اون خوشبخت..........
من باید خودم زندگیمو نجات بدم.
نمی خوام بی گدار از خونه فرار کنم و آیندمو تباه کنم.
می خوام عین یه خانوم با شخصیت تنها زندگی کنم.
یعنی میشه؟
خدایا من می دونم هیچ کی از زندگیش راضی نیست. اما تو خودت درد منو میدونی.
همش دعوا٬دعوا٬دعوا
من که دیگه نه حرف می زنم نه حتی قدرت ریختن یه قطره اشک واسه بد بختیامو دارم.
وقتی بچه بودم یه داستانی خوندم از الکساندر دوما:
مردی که اشک نداشت.تو عالم بچگی چه قد دلم واسش سوخت.حالا انگار چشمه ی اشک خودم هم خشک شده و چه بد.
اشک ریختن نعمت بزرگیه که انگار اونم داره از من دریغ میشه.
صبح٬شب٬شب٬صبح......
تو سلول من که البته یه کم از سلولای زندان بزرگتره یه پنجره هست که می تونم بازی خورشید و ماه رو از توش ببینم.
نباید اینقد زیاده خواه باشم.
هر زندانی ای به اندازه ی من خوشبخت نیست! |