تبليغاتX
نوشته های آبرنگی
 
   نوشته های آبرنگی ::  دست نوشته های روزانه نارون ...
نوشته های آبرنگی   
       
   
  
 
منوى اصلى
صفحه اصلی
آرشیو مطالب
لینکستان
تماس با ما
 

موضوعات
خاطرات
روزانه ها
 

آرشیو مطالب
هفته چهارم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
 

 

ساعت
 

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " نوشته های آبرنگی " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید. 
مشاهده سریع تماس با ما
 


پله پله تا ......
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

دیشب شب بدی بود.

می دونم که تحملم کم شده.خیلی کم.و می دونم اوضاع بد تر از همیشه است.

وقتی من حتی حس و حال دعوا کردن هم ندارم یعنی دیگه تمومه کارم.

تو خونه از صبح که بیدار می شم حرفای ناراحت کننده می شنوم.

کسی نمی خواد ناراحتم کنه٬ولی حرفاشون عین یه سوهان می کشه رو اعصاب آدم.

خودم از صداش یه طوری می شم.

میدونم یه جایی هست تاریک تاریک٬بد تر از اینجا.

انگار دارم آروم آروم٬پله پله میرم پائین!

فکر کنم دیگه همه منو یادشون رفته٬

مهم هم نیست.هیچ وقت تو زندگیم کسی نبوده نازمو بکشه و به حرفام گوش بده.

همون بهتر که فراموش بشم٬اینجوری حد اقل کمتر داغون میشم.

من از ......٬........٬.........و................................... بدم میاد.

خیلی هم بدم میاد و دلم می خواد واسه همیشه از زندگیم برن.

خدایا تو خودت آرزو های منو میدونی و میدونی چیزایی که الان آرزومه یه وقتی اینقدر به نظرم مسخره و پیش پا افتاده بود که فکر نمی کردم یه روزی واسم دست نیافتنی شه!

خدایا من میدونم قرار نیست همه به خواسته هاشون برسن و راضی باشن از زندگی.منم ازت هیچ انتظاری ندارم.

خدایا همه منو یادشون رفته!تو چی؟

 

 

 

نارون شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387  نظر دهيد!

بلا یای آسمانی
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

اوضاع الان بحرانیه٬منم باید زود برم

شاید یه چند روز خونه نباشم

خدایا این زلزله کی ما رو ول میکنه آخه؟؟؟؟؟

اونم نصفه شب٬ خیلی ترس داره

صداش از تکوناش بدتر.باز شدن در کمدا و پرت شدن وسیله ها رو خوب بود تاریک بود ندیدیم.

ولی من یک لحظه گفتم بیا خود کشی مفت و مجانی اومد در خونت!

فکر کنم عمودی بود این یکی.

ماشا الله همگی اینجا زلزله شناسیم!

نمی دونم این الان پیش لرزه محسوب میشه؟ ولی تکون داد حسابی

اینجا زیر ۳.۵ که اصلا حساب نیست.مثل تهران نیست تا یه وول می خوره زمین همه می ریزن بیرون!

خدایا غلط کردم!

هر چی گناه کردم معذرت.

حق الله رو تو ببخش.

حق الناس رو یه جوری حسابامون رو صاف می کنیم خودمون.

راستی دیشب دعوا کردیم!

خیلی همه چی بی مزه شده بود!یه هفته بود دعوا نداشتیم.

اینم شده تنوع زندگی ما!

اه٬لعنت به این تنوع!

راستی الان تو شرایطی که همه تو کوچه و خیابونن من یه سوپر منم که دارم آپ می کنم.

خدایا با همه ی این زلزله ها خیلیییییییییی دوستت دارم به خدا.

بوس بوس

 

 

 

نارون پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387  نظر دهيد!

بر سر آنم که گر ز دست برآید دست به کاری زنم که غصه سرآید
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

واااااااااااااااااااااااااای!

کی باورش میشه من الان دقیقا ۲ ساعته دارم سعی می کنم کانکت شم!فقط یه بار وصل شد٬که اونم بعد از سه دقیقه دی سی شد و همه ی کامنتایی که واسه دوستام نوشته بودم پرید.

نمی دونم چرا ۲٬۳ هفته است اینطوری شده؟

بگذریم......

هی هر روز به خودم می گم دیگه از امروز٬ولی این امروز و امروزها میان و میرن و هیچ اتفاقی نمی افته!

من همون آدم دقیقه نود سابقم.

تا وقتی تو لحظه زندگی می کنم نه خوشحالم و نه ناراحت.

اما همین که یه ذره یاد گذشته یا آینده می افتم یه ترس عجیبی میاد تو وجودم.

من از آینده می ترسم.خیلی زیاد.

از این که بالاخره چی میشه؟آخر کار ما به کجا میرسه؟تا کی؟

اما این انتظار مثل آرامش قبل از فاجعه است.

چه قد خوبه مثل کبک سر رو زیر برف فرو کردن...........

امروز چند تا از دوستام اس ام اس دادن.

همشون دارن میرن نمایشگاه.اما من نمی تونم برم.

خیلی دوست داشتم برم.

چه قد این روزا من نگرانم.به نظرم اونی که خودش از وضعیتش راضی هست٬خوشبخت ترین آدمه

دلم می خواد راضی باشم از وضعی که دارم.

صبح ساز خاک گرفتمو از تو جعبه اش بیرون آوردم و مثل یه عزیز از دست رفته فقط آروم غبار بین سیم هاشو پاک کردمو دوباره گذاشتم سر جاش.

نه٬این زندگی نیست که من دارم.همش غصه٬همش افکار پریشون.

امروز یکی از بچه ها بهم گفت اگه اینقد آیه ی یاس بخونی خودم از پشت گوشی خفه ات می کنم!

بهش گفتم ٬می دونم عزیزم.

منم:

بر سر آنم که گر ز دست برآید                                                  دست به کاری زنم که غصه سرآید

نارون چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387  نظر دهيد!

بی عنوان!
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

پریشب ساعت یک ربع به یازده اس ام اس داده میگه:

وای با اینکه امشب کلی کار دارم ولی دیگه نمی تونم بیدار بمونم٬شب بخیر.

دیروز صبح ساعت ده و ربع اس ام اس داده میگه: وای من الان بیدار شدم!

دیروز از ساعت یک بعد از ظهر هر چی اس ام اس دادم ٬جواب نداد ٬بعد ساعت پنج جواب میده ببخشید خواب بودم تا حالا.

اونوقت تازه دیشب هر چی شب بخیر فرستادم جواب نداد.منم چون بیرون بودم از همون پنج به بعد دیگه ازش خبر نداشتم. در خوش بینانه ترین حالت می تونم بگم ۱۰ خوابیده.

اینجوری شد که منم منم اس ام اس دادم ٬نوشتم:

پسری ۲۸ ساله در راستای خواب زیاد پس از گندیدن٬مرد!

زمستون که داشتم درس می خوندم٬می مردم واسه یه ثانیه خواب.البته نه اینکه خیلی به خودم سخت بگیرم٬ولی همش با عذاب وجدان بود.

حالا الان هی به زور باید یه کاری کنم خوابم ببره.

بابا قول داده وقتی رتبه ها اومد خیالمون راحت شد از افتضاحه من٬حتما چند جا سر میزنه واسه کار.

میگه دلشوننممممممممممم بخواد.ولی من خیلی به دل اونا شک دارم!

امروز می خوام زبان بترکونم.

من از اول عمرم تا سال دوم دانشگاه  همش تو کلاس زبان بودم!ولی تو همین دو٬سه ساله که کامل کنار گذاشتم خیلی پسرفت کردم.

حالا می خوام دوباره یه نیگا بندازم.اینقد اصرار دارم خوب دوره کنم کتاب بیگینرو که کلاس پنجم می خوندم آوردم هی وان تو تری و ور آر یو فرام تمرین میکنم!!!!!!!!!!!!!

شدم مضحکه ی خواهرم.

سی دی های  نصرت هم از تو آت و آشغالم پیدا کردم که دیگه لهجه ام هم اورجینال شه!

برم٬برم دیگه.

 

 

 

نارون سه شنبه دهم اردیبهشت 1387  نظر دهيد!

آخیش قالبم عوض شد
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

الان اومدم دیدم قالبمو عوض کردی.

مرسی عزیزممممممم.

چی بود اون گربه ها.اصلا به سن و سال من نمی یومد.این یکی به نظرم خیلی بهتره.

سیستمم ویروسی شده.کلی هول کردم آخه آنتی ویروسمون اکسپایر شده بود هر کاریم می کردیم آپدیت نمی شد. ما هم حذفش کردیم دیگه.

زنگ زدم مدرسه ی خواهرم گفتم وقتی تعطیل شدی با دوستت برو خونشون آنتی ویروس بگیر.

میگه سر بالاییه٬امروزم باباش نمی یاد سراغش٬من گرمم میشه برم!

اصلا نرو.مگه من واسه خودم می گم. خوب خودتم کلی فایل روش داریا.

آخه این ویروسه اونوره آبیه.می ترسم خیلی به روزو خفن باشه. مثه ویروسای کامپیوترای خوابگاه نیست که بدبختا فقط بلد بودن هی فولدر بسازن.

یکی از فامیلامون تو عید اومد خونمون عکسای عروسیشو ریخت رو کامپیوتر. بعد من دیدم هی ارور میده. اونم در کمال آرامش گفت آره خوب ویروس داره!

حالا قراره فردا دوست خواهرم آنتی ویروس بیاره.منم که از رو نمی رم هی تند تند میام نت بدتر گند میزنم بهش.

امشب قراره بریم مهمونی. خدا به خیر بگذرونه.حتما همه هی ازم می پرسن کنکورت چی شد؟سر کار میری یا نه؟آخیییییییییییییییییییی بیکاری چه حیف٬بیا اینم از دانشگاه دولتی و رشته ی خوب چه فایده داره پس؟

اونوقت منم که نمی تونم جواب بدم فایدش اینه که حد اقل مثه بچه های لوس و درس نخون شما  ترمی ۷۰۰٬۸۰۰ تومن پول ندادم که یه عده بیسواد بیان درسم بدن که حالا دلم بسوزه.

(یه وقت به کسی بر نخوره اینا فقط در مورد دانشگاه آزاد شهر خودمون صدق می کنه٬ جدیه جدی)

مجبورم هی به زور لبخند بابای اشینی بزنم.

کاش میشد نرم.ولی اگه نرم به همه ی گناهان نابخشودنیم٬عدم توانایی در برقراری روابط اجتماعی٬

بدبخت و بی زبون بودن٬بیزاری از آدمیزاد٬اه چه قد خودشو می گیره و در نهایت روانی بودن و تیمارستانی بودن هم اضافه میشه.

هر چند ای ۲ تای آخری به نظرم زیادم بی راه نیست!

نه؟

 

نارون دوشنبه نهم اردیبهشت 1387  نظر دهيد!

روز های تکراری
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

معمولا وقتی آدما بی حوصله و افسرده ان٬از روز های تکراریشون می گن.

اما روزهای من دیگه واقعا تکرارین.اونقد که مثلا یه سر کوچه رفتنو کارت اینترنت خریدن باعث میشه اونروز حس کنم چه قد متفاوت بودم!

در واقع از صبح تا شب بیکارم.از یه طرف میدونم اگه قرار باشه کاری کنم٬اون کار٬اسکیس زدن و تمرین واسه آزمون عملیه.

از اونطرف وقتی استاد درصدامو فهمید و گفت مجاز نمیشی دیگه امیدم رو کامل از دست دادم.

چه قد روز بدی بود.جلسه اول سر کلاس رفتیم و همه چیز داشت به خوبی و خوشی می گذشت.من خودم قبلا درصدامو حساب کرده بودم و اشکامم ریخته بودم که مثلا من چه بد بختم که تهران قبول نمی شم یا باید برم شبانه. اما اونروز یه هو وسط حرفای استاد به یه دختره٬ شنیدم که داشت بهش می گفت که اگه میانگین درصدا بالای ۳۵ باشه مجازی و از این حرفا.

من از همون لحظه دیگه حالم بد تر شد.آخه من میانگین درصدام زیر ۳۵ بود و همش هم به خاطر یه درس بود که با نمره منفی های زیادم درصدم نزدیک صفر شده بود.

از یه طرف بچه ها می گفتن خودت برو ازش بپرس از اون طرف روم نمی شد ٬می گفتم الان با خودش میگه این با چه اعتماد به نفسی با این درصدا پا شده اومده کلاس.

خلاصه رفتم دفتر دوستم و شروع کردن به زار زدن.

اونم هی می گفت امیدوار باش.فقط که تئوری نیست٬عملی مهم تره و ....

شب به خواهرم زنگ زدم گفتم این شماره ی استاده اس ام اس بده بپرس ازش.

آخه اونروز شماره ی همه رو گرفت٬واسه همین خجالت میکشیدم خودم بپرسم بفهمه منم.

اونم گفت فرستادم و نرسیده و ....

منم باورم شد.فرداشم رفتم واسه خوابگاه که باز بدتر تو حالم خورد به همه ی دوستام که ترم ۱۰ بودن و پایان نامه داشتن خوابگاه دادن اما من چون ۸ ترمه تموم کرده بودم نمی تونستم اونجا بمونم. در کمال خونسردی گفتن شما دیگه دانشجو محسوب نمی شین.

اشکام داشت سرازیر می شد به زور جلوی خودمو گرفتم.

همه ی بدبختیای این یه سال اومد جلو چشمم. اینکه پارسال تابستون واسه تموم کردن پایان نامم چه بلا ها که سرم نیومد و چه خوابگاه ها که نرفتم.

یه بار آبو قطع می کردن٬یه بار گازو٬ هر شب تهدید می شدم که امشب آخرین شبیه که می تونم بمونم

یه بار که یه مار مولک رفته بود تو کیفم و داشتم قبض روح می شدم اونوقت جالبش اینه که مسئول شب و روز جون و مال و خلاصه همه چیز ما یه پسره متولد ۶۰ بود!!!!!!!!!!!!!!!

که شبا هم میومد حضور غیاب!

تازه بعدشم همین مسخره بازیای پایان نامه باعث شد تا آبان نتونم درس بخونم در حالی که همه ی دوستام از اول تابستون شروع کرده بودن و تااااااااااااازه اصلا من میخواستم زود تموم کنم که مثلا الان سر خونه زندگیم باشم نه اینکه اینجا روزی ۱۰۰۰ بار آرزوی مرگ کنم.............

به هر حال اونجا تو امور دانشجویی احساس کردم دیگه بریدم.منی که اصلا معلوم نیست مجاز شم یا نه واسه چی اینجا منت اینارو بکشم.

خوابگاه های خصوصیم که هر کدوم قابل سکونت بود پر بود و جا نداشتن.

یه لحظه گفتم خدایا هر چی به صلاحمه٬خودمو سپردم دست تو.

اون بی شعوریم که قرار بود بیاد و مثلا یه تجدید نظری به حال من کنه که تا ده و نیم نیومد.

دیگه بی خیال شدم.رفتم دفتر.

اینقد اعصابم خرد بود که نگو.گفتم قیچی داری.رفت از منشیش گرفت اومد.همین طوری جلو چشماش یه دسته ی بزرگ از موهامو از زیر مقنعه کشیدم بیرون و بریدم.

دیگه هیچی مهم نبود واسم .فقط می خواستم حرصمو سر یه چیزی خالی کنم و چی بهتر از موهای بی زبونم.

یه هو پرید قیچیو از دستم کشید. گفتم می بینی من اصلا تعادل روحی ندارم اگه باهام ازدواج کنی بیچاره میشی.

خلاصه اونروز اینقد گریه کردم که چشمام وا نمی شد. یه وقت سر اون داد میزدم که تو قول دادی واسه من خوابگاه پیدا کنی پس چی شد٬یه وقت می گفتم من که قبول نمی شم اصلا.........

تا اینکه یه مدت گذشت و یه کم آروم تر شدم.یادم افتاد از وقتی اومدم اصلا نرفتم سر گوشیش.بعضی وقتا تو گوشیش جک داشت که روش نشده بود بفرسته واسم یا عکساشو می دیدم.

خلاصه داشتم عکسای عیدشو می دیدم .یه کم حالم بهتر شده بود. بعد رفتم تو این باکسش٬

شماره ی خواهرمو دیدم٬دیگه تا آخرشو خوندم.پس اس ام اسه رسیده بود و استاد هم جواب داده بود :

نه قبول نمی شی واسه آزاد کار کن.

اما من اصلا آزاد ثبت نام نکرده بودم.دیگه همه چی واسم تموم شده بود.زنگ زدم آموزشگاه. صدام کاملا می لرزید گفتم که دیگه نمی یام اونا هم فکر کنم فهمیده بودن حالم بده گیر ندادن و زود قبول کردن......

دیگه گریه هام تبدیل به هق هق بلند شده بود.طفلکی هر کاری می کرد آرومم کنه فایده نداشت.

خواهرم هم زنگ زد٬کلی هم سر اون جیغ و داد کردم که چرا زود تر به خودم نگفته.

همون فرداش برگشتم خونه.هنوزم خیلی ناراحتم هر چند دیگه می دونم امسال رو باید فراموش کنم اما سخته قبول کردنش. درسته وقتم کم بود اما تو همون وقت کم همه ی سعیمو کردم٬و با اینکه خیلی اهل تلاش نبودم واقعا تلاش کردم.

شاید هم یه صلاحی توش بوده.چه می دونم ٬شاید هم نبوده اما حد اقل اینطوری فکر کنم آروم می شم.

خدایا مثل همیشه٬ تنهام نذار٬مرسی خدای عزیزم!

 

نارون دوشنبه نهم اردیبهشت 1387  نظر دهيد!

طومار حیرت
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

دیشب یه خواب خیلی بد دیدم. یعنی اگه تو بیداری بهم می گفتن همچین خوابی می بینی فکر نمی کردم اینقدرا هم بترسم.

ولی ترسیدم.اونم خیلییییییییییییییییی!

رتبه ها اومده بود.

من رتبم ۳۴۰۰ شده بود. با اینکه الان حتی احتمال غیر مجاز شدن هم میدم ولی همچین رتبه ای محاله. تو خواب همش گریه می کردم.میگفتم آخه من سال قبل هم که دانشجو بودم و هیچی نخونده بودم رتبه ام بهتر شده بود.

خیلی بد بود.وقتی بیدار شدم هزار بار خدارو شکر کردم که رتبه ها هنوز نیومده.

ای خدا آخه چرا باید اینطوری شه.

دیروز تو شماره جدید مجله استعداد های درخشان یه مصاحبه بود با یه محقق جوون در باره ی مقایسه ی سیستم تحصیلات آکادمیک در شرق و غرب. فکر میکنم موضوع تزش بود.

البته خدای نکرده فکر نکنین منظور از شرق دانشگاه های ایران بود.

انگار دانشگاه های ما حتی ارزش یه کار تحقیقی بین المللی رو هم ندارن.

خیلی خوشم اومد از حرفاش. انگار همه ی اون فکرای به هم ریخته و ناقص منو سازمان دهی کرده بود.

توضیح داده بود در مورد دانشگاه های آکسفورد٬ناگویای ژاپن و پکن چین که جامعه ی تحقیقش بودن و بعد خودش یه مثالی از ایران زده بود که آدم خیلی نا امید می شد.

در مورد اینکه اونجا هر دانشگاه یه رده و درجه ی مشخص داره و این بعدا تو پیدا کردن شغل خیلی تاثیر داره.

و اینکه تو ایران دانشگاه رفتن و دانشجو بودن خیلی ارج و قربش بیشتر از فارغ التحصیل شدنه.

راست هم میگفت. حد اقل وقتی قبول شدیم ۴ تا تبریک و یه معارفه ی الکی بود اما واسه فارغ التحصیلی حتی اونم نبود.

البته همکلاسی هام هنوز اکثرشون پایان نامه دارن شاید بعدا قراره یه جشن بزرگ واسمون بگیرن(خودم به خودم امید ندم چیکار کنم؟)

اینجا فقط مهمه دانشجو باشی انواع و اقسام موسسات قانونی و غیر قانونی بهت کمک میکنن وارد دانشگاه شی.

اینکه چی بخونی و کدوم دانشگاه واسه ۹۰٪ بچه ها اصلا مهم نیست.

فقط بگو کارت دانشجوییت مبارک!

آره واسه اینکه تو ایران وقت بی اهمیت ترین چیزه.درسایی که قراره ۴ ساله تموم شه بهضی وقتا به ۶ سال و ۸ سال هم می کشه!

خلاصه اینکه آدم بعد از خوندن این مقاله احساس می کرد درس خوندن تو ایران بی فایده ترین کار ممکنه.

بحث دیگه ای هم که هست اینه تو ایران تقریبا همه می خوان درس بخونن و ادامه تحصیل بدن و اینم صرف نظر از دیدگاه جامعه که باعث میشه دانشجو بودن و دانشگاهی بودن یه پرستیژ اجتماعی خاص داشته باشه٬ به خاطر بیکاری و ازدیاد جمعیته.

اینجا تو هر کاری بخوای حرفه ای شی به اندازه ی ادامه تحصیل توی یه دانشگاه خوب غیر ممکن به نظر نمی یاد. 

ورزش٬هنر٬ مهارت های فردی.حداقل می دونی اگه تلاش کنی نتیجه می گیری.

اینارو که خوندم خیلی نا امید شدم. به خصوص که دیروز تو اینتر نت یه مطلبی دیدم در مورد خود کشی یه دانشجوی دکترای شیمی دانشگاه شهید بهشتی بعد از مشاجره ی لفظی با استادش.که بعد با خوردن سیانور خودشو راحت کرده بود.

خدایا تو خودت کمک کن و بهترین راهو به ما نشون بده.

راستی امروز روز جهانیه گرافیکه!

عزیزم این روزو بهت تبریک میگم چون هر چند رشته ات گرافیک نیست اما از علاقه ی خیلی زیادت بهش خبر دارم.

تورو خدا این قالبه منم زود تر عوض کن.

مرسیییییییی.

 

نارون یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387  نظر دهيد!

آخرین مطالب ارسالی 
برای جوجو خانومی که بدونه هنوز چه قد به یادشم! (شنبه بیست و هفتم مهر 1387) خداحافظ (یکشنبه چهاردهم مهر 1387) همین روزها (پنجشنبه یازدهم مهر 1387) بسه.................. (سه شنبه نهم مهر 1387) فاصله ی غم و شادی (جمعه پنجم مهر 1387) تولد.....تولد......تولدم مبارک (چهارشنبه سوم مهر 1387) متولد ماه مهر (دوشنبه یکم مهر 1387) هوای آفتابی (یکشنبه سی و یکم شهریور 1387) هی روزگار! (سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387) اولین قطره ی بارون (چهارشنبه بیستم شهریور 1387)
 
درباره وبلاگ

 

 

 

عکس روز
 

 

امکانات
  خوش آمديد ميهمان
آمار بازديد:
 
 بازديد کلي :


نویسندگان :
 

لینک دوستان
پرشین گرافیک
پارس تولز
گیگا ایمیج
حرف های من و دوستم
جوجو خانومی
مستانه
رامتین
 

تبیلغات
 

تبلیغات