موضوع : روزانه ها
معمولا وقتی آدما بی حوصله و افسرده ان٬از روز های تکراریشون می گن.
اما روزهای من دیگه واقعا تکرارین.اونقد که مثلا یه سر کوچه رفتنو کارت اینترنت خریدن باعث میشه اونروز حس کنم چه قد متفاوت بودم!
در واقع از صبح تا شب بیکارم.از یه طرف میدونم اگه قرار باشه کاری کنم٬اون کار٬اسکیس زدن و تمرین واسه آزمون عملیه.
از اونطرف وقتی استاد درصدامو فهمید و گفت مجاز نمیشی دیگه امیدم رو کامل از دست دادم.
چه قد روز بدی بود.جلسه اول سر کلاس رفتیم و همه چیز داشت به خوبی و خوشی می گذشت.من خودم قبلا درصدامو حساب کرده بودم و اشکامم ریخته بودم که مثلا من چه بد بختم که تهران قبول نمی شم یا باید برم شبانه. اما اونروز یه هو وسط حرفای استاد به یه دختره٬ شنیدم که داشت بهش می گفت که اگه میانگین درصدا بالای ۳۵ باشه مجازی و از این حرفا.
من از همون لحظه دیگه حالم بد تر شد.آخه من میانگین درصدام زیر ۳۵ بود و همش هم به خاطر یه درس بود که با نمره منفی های زیادم درصدم نزدیک صفر شده بود.
از یه طرف بچه ها می گفتن خودت برو ازش بپرس از اون طرف روم نمی شد ٬می گفتم الان با خودش میگه این با چه اعتماد به نفسی با این درصدا پا شده اومده کلاس.
خلاصه رفتم دفتر دوستم و شروع کردن به زار زدن.
اونم هی می گفت امیدوار باش.فقط که تئوری نیست٬عملی مهم تره و ....
شب به خواهرم زنگ زدم گفتم این شماره ی استاده اس ام اس بده بپرس ازش.
آخه اونروز شماره ی همه رو گرفت٬واسه همین خجالت میکشیدم خودم بپرسم بفهمه منم.
اونم گفت فرستادم و نرسیده و ....
منم باورم شد.فرداشم رفتم واسه خوابگاه که باز بدتر تو حالم خورد به همه ی دوستام که ترم ۱۰ بودن و پایان نامه داشتن خوابگاه دادن اما من چون ۸ ترمه تموم کرده بودم نمی تونستم اونجا بمونم. در کمال خونسردی گفتن شما دیگه دانشجو محسوب نمی شین.
اشکام داشت سرازیر می شد به زور جلوی خودمو گرفتم.
همه ی بدبختیای این یه سال اومد جلو چشمم. اینکه پارسال تابستون واسه تموم کردن پایان نامم چه بلا ها که سرم نیومد و چه خوابگاه ها که نرفتم.
یه بار آبو قطع می کردن٬یه بار گازو٬ هر شب تهدید می شدم که امشب آخرین شبیه که می تونم بمونم
یه بار که یه مار مولک رفته بود تو کیفم و داشتم قبض روح می شدم اونوقت جالبش اینه که مسئول شب و روز جون و مال و خلاصه همه چیز ما یه پسره متولد ۶۰ بود!!!!!!!!!!!!!!!
که شبا هم میومد حضور غیاب!
تازه بعدشم همین مسخره بازیای پایان نامه باعث شد تا آبان نتونم درس بخونم در حالی که همه ی دوستام از اول تابستون شروع کرده بودن و تااااااااااااازه اصلا من میخواستم زود تموم کنم که مثلا الان سر خونه زندگیم باشم نه اینکه اینجا روزی ۱۰۰۰ بار آرزوی مرگ کنم.............
به هر حال اونجا تو امور دانشجویی احساس کردم دیگه بریدم.منی که اصلا معلوم نیست مجاز شم یا نه واسه چی اینجا منت اینارو بکشم.
خوابگاه های خصوصیم که هر کدوم قابل سکونت بود پر بود و جا نداشتن.
یه لحظه گفتم خدایا هر چی به صلاحمه٬خودمو سپردم دست تو.
اون بی شعوریم که قرار بود بیاد و مثلا یه تجدید نظری به حال من کنه که تا ده و نیم نیومد.
دیگه بی خیال شدم.رفتم دفتر.
اینقد اعصابم خرد بود که نگو.گفتم قیچی داری.رفت از منشیش گرفت اومد.همین طوری جلو چشماش یه دسته ی بزرگ از موهامو از زیر مقنعه کشیدم بیرون و بریدم.
دیگه هیچی مهم نبود واسم .فقط می خواستم حرصمو سر یه چیزی خالی کنم و چی بهتر از موهای بی زبونم.
یه هو پرید قیچیو از دستم کشید. گفتم می بینی من اصلا تعادل روحی ندارم اگه باهام ازدواج کنی بیچاره میشی.
خلاصه اونروز اینقد گریه کردم که چشمام وا نمی شد. یه وقت سر اون داد میزدم که تو قول دادی واسه من خوابگاه پیدا کنی پس چی شد٬یه وقت می گفتم من که قبول نمی شم اصلا.........
تا اینکه یه مدت گذشت و یه کم آروم تر شدم.یادم افتاد از وقتی اومدم اصلا نرفتم سر گوشیش.بعضی وقتا تو گوشیش جک داشت که روش نشده بود بفرسته واسم یا عکساشو می دیدم.
خلاصه داشتم عکسای عیدشو می دیدم .یه کم حالم بهتر شده بود. بعد رفتم تو این باکسش٬
شماره ی خواهرمو دیدم٬دیگه تا آخرشو خوندم.پس اس ام اسه رسیده بود و استاد هم جواب داده بود :
نه قبول نمی شی واسه آزاد کار کن.
اما من اصلا آزاد ثبت نام نکرده بودم.دیگه همه چی واسم تموم شده بود.زنگ زدم آموزشگاه. صدام کاملا می لرزید گفتم که دیگه نمی یام اونا هم فکر کنم فهمیده بودن حالم بده گیر ندادن و زود قبول کردن......
دیگه گریه هام تبدیل به هق هق بلند شده بود.طفلکی هر کاری می کرد آرومم کنه فایده نداشت.
خواهرم هم زنگ زد٬کلی هم سر اون جیغ و داد کردم که چرا زود تر به خودم نگفته.
همون فرداش برگشتم خونه.هنوزم خیلی ناراحتم هر چند دیگه می دونم امسال رو باید فراموش کنم اما سخته قبول کردنش. درسته وقتم کم بود اما تو همون وقت کم همه ی سعیمو کردم٬و با اینکه خیلی اهل تلاش نبودم واقعا تلاش کردم.
شاید هم یه صلاحی توش بوده.چه می دونم ٬شاید هم نبوده اما حد اقل اینطوری فکر کنم آروم می شم.
خدایا مثل همیشه٬ تنهام نذار٬مرسی خدای عزیزم!
|