تبليغاتX
نوشته های آبرنگی
 
   نوشته های آبرنگی ::  دست نوشته های روزانه نارون ...
نوشته های آبرنگی   
       
   
  
 
منوى اصلى
صفحه اصلی
آرشیو مطالب
لینکستان
تماس با ما
 

موضوعات
خاطرات
روزانه ها
 

آرشیو مطالب
هفته چهارم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
 

 

ساعت
 

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " نوشته های آبرنگی " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید. 
مشاهده سریع تماس با ما
 


برای جوجو خانومی که بدونه هنوز چه قد به یادشم!
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

دوست مهربونم٬مگه ممکنه فراموشت کنم.با اینکه می دونم دیگه هیچ وقت اونجا نمی نویسی ولی بازم هر روز میام٬چیزی نمیگم٬حرفی نمیزنم واسه اینکه نمی خوام لحظه های سخت رو برات سخت تر کنم.

من اینجا٬توی این وبلاگ دوستای خیلی کمی دارم٬شاید کمتر از انگشتای یه دست!

اما همشون رو بی نهایت دوست دارم٬نوشته هاشونو با علاقه ی عجیبی می خونم و ساعت ها تو خلوت خودم بهشون فکر می کنم٬به زندگیشون ٬به حرفاشون٬به دلتنگیهاشون.

با خوشیاشون شاد میشم و با غصه هاشون دلم عجیب میگیره.

تو هم که جای خودتو داری٬می دونی چه قد دوستت دارم٬چه قد حس نزدیکی دارم باهات٬هم سن من؟

پس نگو تورو یادم رفته که هیچ وقت یادم نمیره.

نگرانم بودی٬منو ببخش که نگرانت کردم٬دوستای دیگه ام رو با کامنت ها از حال و روزم مطلع می کردم اما در مورد تو٬......گفتم که٬نمی خواستم روند سخت فراموش کردن خاطرا رو برات سخت تر کنم.

نمی خواستم هیچی دوباره تورو به اون روزها ببره.

من روزای بدی رو گذروندم٬اونم واسه مسائلی که فکر نمی کردم تا این حد واسم مشکل ساز شن٬

حرفائی شنیدم٬برخوردائی دیدم که...........بگذریم

اما الان اوضاع آرومه٬شاید تا یکی دو ماه دیگه عقد کنیم.

می بینی جوجوئی دارم عروس میشم!!!!!!!!

ولی خوب دلم شکسته٬واسم هیچی مثل قبل نمیشه.

به همه چی فکر کردم٬تصمیمم فقط از روی احساس نیست٬می دونم چی در انتظارمه٬رویاهام خیلی زود تو هم شکست.

هر چند شایدم بد نبود٬زندگی ما هم در بهترین حالت یه زندگی معمولیه با همه ی خوبیها و بدی های یه زندگی معمولی٬پس چه بهتر که از الان از خواب و خیال بیدار شم.

این نوشته فقط برای این بود که می خواستم خواسته ی کوچیک یه دوست مهربون رو براورده کنم.

دوستی که بارها آرزو کردم کاش می تونستم کمکش کنم.

جوجو خانومی زندگی همینه!ذره ذره سختیهای زندگی رو حس می کنیم و باید تحمل کنیم٬باید..........

 

نارون شنبه بیست و هفتم مهر 1387  نظر دهيد!

خداحافظ
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

این آخرین نوشته ام توی این وبلاگه٬یه وقتی اینجا رو خیلی دوست داشتم اما حالا............

اینجا واسم پر از خاطره است٬البته بیشتر خاطره های بد٬خاطره های پر غصه ٬پر درد٬پر از گریه٬گریه٬گریه............اما بازم دوستش داشتم٬نوشته هامو٬خاطراتمو.

نمی خوام حذفش کنم٬اما دیگه نمی تونم ادامه بدم.

نمی دونم میشه یه بار دیگه برگردم ؟دلم میگه نه.

دوستای خوبم هر وقت بتونم پیشتون میام.

ناردونه جون اگه اینجا رو خوندی بدون حرفات خیلی منو به فکر فرو برد هر چند از سادگیه من بود که ..................

دلم واسه نوشته های آبرنگیم تنگ میشه هر چند بیشترشون خاکستری بودن.............

به یاد پست اولم.....................

 

نارون یکشنبه چهاردهم مهر 1387  نظر دهيد!

همین روزها
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

می خواستم پست پائین رو حذف کنم ولی به دو دلیل منصرف شدم.

یکی اینکه به هر حال اون حسی بوده که من تو اون لحظه داشتم یه بخشی از زندگیم و چرا بخوام پنهانش کنم

و دلیل دوم هم اینکه اینجا رو جز خودم تقریبا هیچ کس نمی خونه وچه قد خوبه اینطوری یه جای دنج٬یه دفتر خاطرات شخصی

البته من از اول هم اصلا دنبال پیدا کردن دوستای وبلاگی نبودم وتعداد دوستام هم خیلی خیلی محدوده

ماه رمضون هم رفت

پارسال این موقع ـ  البته با حساب ماه های قمری ده روز بعد میشه ـ من تازه خونه اومده بودم و چه قد انرژی داشتم واسه درس خوندن ولی الان متاسفانه اینطور نیست و هر کاری هم می کنم نمی تونم این حس لعنتی سر خوردگی و بی انگیزگی رو دور کنم از خودم

ولی باید بتونم٬باید٬باید٬بااااااااااااااااااااااااااااید

اتفاقا داره یکی یکی جلو می رن و روزگار مارو با خودش میبره٬تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که دعا کنم و امیدوار باشم و با همه ی وجودم سعی کنم که محبتم رو به اونی که می دونم چشم به راه لبخندمه نشون بدم.

خدایا خودت کمکون کن.

 

نارون پنجشنبه یازدهم مهر 1387  نظر دهيد!

بسه..................
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

چند روزه خیلی غصه دارم.اصلا خوب نیستم اصلااااااا دلم نمی خواد همه چی اونطوری باشه که دوست دارم٬ نه اینکه نخوام٬نه. ولی بیشتر دلم می خواد راضی باشم.به نظر من اون حس رضایت ارزشش هزار رابر براورده شدن آرزوهای آدمه

نمی دونم درست توضیح دادم یا نه؟دلم می خواد بنویسم بنویسم ٬بگم ٬جیغ بزنم٬گریه کنم دلم می خواد به یه حس رهائی برسم.

الان حس می کنم همه چی نه خوبه نه بد.نه خوشحالم نه ناراحت٬اصلا انگار حس و حال ندارم.

دلم می خواست یکی بهم می گفت علی رغمه همه ی حال و روزو بی سر و سامونت من می فهمم چه مرگته

سخته٬خوده من می تونم یه همچین آدمی رو بفهمم؟بهش نمی گم لوس؟از خود راضی؟طلبکار؟دیوونه؟

احتمالش زیاده که بگم.

ساعت سه و نیمه یعنی سه ساعت دیگه مونده که ماه رمضون تموم شه

می دونم دلم تنگ میشه٬حداقل واسه افطارا که مطمئنم همه دلشون تنگ میشه اما امیدوارم زندگیه پخش و پلام بعدش منظم ترشه

من دلم می خواد درس بخونم٬به خدا می خوام٬به خداااااااااااااااااا

ولی اگه قرار باشه کسی بهم کمک کنه اون خودمم نه هیچ کسه دیگه

خیلی وقته به این نتیجه رسیدم باید یه جوری زندگی کنم که انگار همین فردا قراره تمامه بار زندگیم رو دوش خودم باشه  نمیشه که آدم همش امیدش به این و اون باشه

دلم می خواست ته ته ته دلمو اینجا وا می کردم اما نمیشه خیلی اعصابم خورده خیلی غصه دارم خیلی گریه کردم و هنوزم بغض دارم.

ناراحتم بابا به خدا هر کی ناراحته به خاطر لوس بودن نیست به خدا شاید مشکلی داره٬دلش شکسته

می دونم از صبح تا شب می خورم و می خوابم٬می دونم انگل اجتماعم٬می دونم چون آدم بی مصرفیم حق ندارم توقع زیادی داشته باشم

می دونم هر کی هر کاری واسم کنه از سرمم زیادیه

به خدا بی تعارف دارم میگم٬اینا رو از سر لج بازی ننوشتم خودم خوب می دونم کجام و چی کاره ام

اماااااااااااااااااا منم آدمم حق دارم آرزو داشته باشم؟حق دارم  ته دلم یه چیزی باشم که تو خلوت خودم بهش فکر کنم و دلمو الکی بهش خوش کنم نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 خسته ام

به خدا روحم خیلی خسته است

خیلی....................................

 

 

نارون سه شنبه نهم مهر 1387  نظر دهيد!

فاصله ی غم و شادی
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

همیشه وقتی یه چیزی خیلی خوشحالم کرده٬بعدش یه اتقاف بد شادیمو خراب کرده٬واسه همینم خیلی وقته می ترسم از آرامش٬از اوضاع آروم و خوب٬از جلو رفتن بی دغدغه ی روزگار

نمی دونم ولی وقتی اون لباسو خریدم یه شادی بچگونه همه ی وجودمو گرفت!!!!!! می دونم مسخره است٬ولی الکی خیلی خوشحال شدم!آره الکی

هنوز هیچی معلوم نبود و من رویای عروس شدن تو سرم بود.

نمی خوام ساز نا امیدی بزنم٬چون به خودم قول دادم٬قول دادم که حتی اگه بد ترین اتفاقم افتاد مثل کوه محکم باشم.

اما از ظهر تا  حالا یه بغضی تو گلومه٬که چند بار تا حالا اشکامو بد جور دراورده.

مثل همیشه باید از خدا کمک بخوام٬البته نه به زور٬می ترسم از خدا با اصرارو تمنا چیزی رو بخوام.

مثل همیشه میگم:خدایا اگه به صلاحمه٬اینجوری اگه ام همه چی تموم شه می تونم خودمو گول بزنم که به صلاحم نبود!!!!!!!!!!

اما تو دلم یه دنیای دیگه است.چه قد خوبه که می تونم ساعت ها گریه کنم و سبک شم.

وقتی یادم می افته که چه قد این چند روزه بی خودی خوشحال بودم٬بیشتر دلم واسه خودم می سوزه

شب قدر بیشترشو واسه دیگران دعا کردم و آخرشم یه کوچولو واسه خودم.با خودم گفتم دیگه چی از خدا بخوام خیلی چیزااااااااااااا بود که می خواستم ولی انگار روم نمی شد

دانشگاه می خوای؟خوب درس بخون

می خوای خوشبخت باشی؟اول از همه خودت مهربون باش

خونه و زندگی راحت و خوب می خوای؟تلاش کن٬کار کن

راستش الانم اصلا روم نمی شه از خدا بخوام!!!!!!!!!نمی دونم چرا

ولی دوستای مهربونم شما دعا کنین برای من٬خدا از شما قبول می کنه

من و سهند خیلی انتظار کشیدیم ٬سخته ببینیم به این راحتی آرزوهامون تو آرزوهای دور و بری ها گم بشن

نارون جمعه پنجم مهر 1387  نظر دهيد!

تولد.....تولد......تولدم مبارک
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

در ادامه ی پست قبلی باید بگم که:دوستم داررررررررررررررررررررره

خوب اون شب بعد از اینکه آپ کردم انگار درهای خیر به روم گشوده شدYah اول از همه که مامان تبریک گفت وبا بابا راجع به اینکه هدیه امو به حسابم بریزن حرف زدن٬بعدم نورا اتفاقی پرسید امروز چندمه؟البته منظورش ماه رمضون بود که منم با کلی غصه هی گفتم:یکم٬امروز یکمههههههههههههه که گفت: یاااااااااادمه٬گوشیمو رو ده تنطیم کردم که دقیقا سر اعت باشه٬البته من اینجا اعتراف میکنم که زمانی که پست قبلی رو زدم اصلا آخر شب نبود و ساعت نزدیکای ۸ بود ولی خوب غم و غصه به نظرم آورده بود آخر شبه

خلاصه اینا باعث شد یه کم از اندوهم کاسته بشه البته واقعا هم خیلی ناراحت نبودم٬چون هنوز باورم نمی شد که سهند یادش رفته باشه٬هی به نورا می گفتم٬راستشو بگو سهند اس ام اس نداده بگه قراره منو سوپرایز کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!که هر چیم اون بیچاره می گفت٬نه و تو که میدونی اگه بود من اصلا حرف تو دهنم نمی مونه می گفتم بهت!!!!!!!!! باز من باور نمی کردم!!!!!!!

دیگه به نتیجه رسیدم اگه هم خبری باشه٬احتمالا فرداست و خودمو اینجوری دلداری می دادم که:امروز پست تعطیله و حتما فردا اول صبح پست چی با یه هدیه ی گنده دمه دره!!!!!!!!!!!!!!!!!

می خواستم تلویزیون ببینم که پشیمون شدم و گفتم اصلا بخوابم بهتره که سهند جونم تو جواب شب بخیرم زنگ و زد گفت:حالا زوووووووده٬بیا یه کم آن شو که دیگه من تا آخرشو خوندم

یعنی فهمیدم می خواد چی کار کن٬چون خود منم واسه تولدش می خواستم همین کار رو کنم٬که به دلیل سیریشیه بیش از حد مادر نشد!!!!!!!!!!!و البته به سهند گفته بودم من می خواستم اون کارو کنم٬و سهند هم مثل مسلمانان که همه ی ایده های خوب رو از بقیه گرفتن و خودشون انجام دادن!!!!!!!این ایده ی توپ منو انجام داد.

ولی واقعاااااااااااا اعتراف می کنم تا قبل از اینکه بگه آن شو اصلااااااااااا انتظارشو نداشتم و و هر فکری می کردم جز این و همش فکر می کردم شاید اینجا واسم یه آپ تولد بذاره ولی تولد وبی نه

آآآآآآآآآآآآرررررررررررره٬سهند جونم واسم یه تولد وبی گرفتیه تولد واقعی با کیک و شمع و بادبادک و هدیهوااااااااااای اصلا باورم نمی شد٬می دونستم یادش نرفته٬یعنی اصلا با عقل جور در نمی یومد٬اون که حتی از همون سال اول روز زن رو هم به من تبریک می گفت٬مگه ممکن بود تولدم یادش بره؟؟؟؟؟؟؟

ازش پرسیدم٬این کارارو کردی٬کسی متوجه نشد؟گفت چرا مامان٬و گفت بهت بگم تولدت مبارک٬یاس قشنگم!!!!!!!!!!! که من رسما این شکلی شدمو گفتم مردم چه مامان هائی داااااااااارنو البته کلی هم ذوق دارن که مادر شوهرم اینقد دوستم داره

خلاصه اینکه تولدم خیلی عالی بود و خیلی از ته ته دلم خوشحال شدم و هرگز این کار یادم نمی ره(مثل دو تا کاره دیگه که اونام هیچ وقت یادم نمی ره)

بعدم یه کم حرفای لاوی زدیم   In Loveو من رفتم فیلم ببینم چون خیلی در حاله تابلو شدن بودم!!!!!!!

و تازه دوسات هم هی اس ام اس تیریک می فرستادن

فردا صبح مامان هی خواست اززیر زبونم بکشه٬که منم چون دختر خوبی شده و دیگه هی خبر گذاری نمی کنه عکسا رو بهش نشون دادم٬و مامان هم  کلی خوشحال شد که سهند اینقد به فکرم بوده و چه شوهر خوبی خواهد شد

وای نورا اینقد از وبلاگائی که شکلک دارن متنفررررررررررررررره نمی دونم اگه یه وقت اینا رو ببینه چی فکر میکنه در بارم

 

نارون چهارشنبه سوم مهر 1387  نظر دهيد!

متولد ماه مهر
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

                                         

امروز تولدم بود.می گم بود چون دیگه تقریبا آخر شبه.هیشکی بهم تبریک نگفت.کیک و هدیه رو که اصلا ولش کن.نه یک تبریک خشک و خالی نه زنگی نه حتی یه اس ام اس دو کلمه ای از طرف کسی.

نمی گم ناراحت نشدم و برام مهم نبود معلومه که مهم بود٬معلومه که از صبح علی الطلوع زل زده بودم به گوشیم به امید یه تبریک.ولی خوب مثل قبل هم رو ان چیزا حساس نیستم.خوابگاه که بودم مامان اینا زنگ میزدن٬مادر بزرگم٬نورا٬دوستام اما امسال اصلا هیشکی منو یادش نیست.

تنها چیزی که تا حالا گرفتم یه اس ام اس بود که دو شب پیش نورا فرستاد.با ۲۳ تا بوس!!!!!!به مناسبت بیست و سه سالگیم.که اونم فک کنم اس ام اساش مشکل داشت٬همین جوری واسه امتحان کردن فرستاد!!!!!!

ظهر سعی کردم خودمو دلداری بدم که غصه نخور پشت این بی محلیا حتما یه سوپرایز گنده است!!!!!!

نباشه هم ــ که دیگه روز به آخر رسید و دیدم نه هیچ خبری نیست ـ مهم نیست.حالا مثلا من اومدم تو این دنیا چه غلطی کردم که ملت همه یادشون باشه!!!!!!!!

اصلا مهم نیست مهم اینه که خودم یادمه و اون اسمایلی تولد رو هم اون بالا واسه خودم گذاشتم

نارون جونم٬عزیز دلم! تولدت مبارک٬ایشالا صد و بیست و سه سالگیت تو اون دنیا!!!!!!!!For You

پی نوشت:مامانم الان بهم تبریک گفت!منتظر بوده ساعت ده شه٬زمان واقعیه تولدم برسه.دیگه هر کی یادش بره مامانه آدم که یادش نمیره٬خدایا راضیم به رضای تو!!!!!!!!!!!!!!

پی پی نوشت:الان سهند زنگ زد٬ذوق مرگ شدم فکر کردم اونم مثل مامان گذاشته سر ساعت٬ولی اصلا یادش نبود

دوستم داره٬دوستم نداره؟؟؟؟؟؟؟

نارون دوشنبه یکم مهر 1387  نظر دهيد!

هوای آفتابی
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

تصمیم گرفتم خودمو عوض کنم.می خوام محکم باشم و زود نا امید نشم.حتی اگه ّم ناراحت بودم به زبون نیارم٬چون اونطوری آدم حس میکنه مشکلاتش واقعا بزرگه.

مسلمه که با غصه خوردن مشکلات حل نمیشه٬ولی با خوشبین بودن و امید به آینده احتمالش زیاده.

واسه این تصمیمم هم یه دلیل دارم که بعدا میگم.:D

این خوشبینی و دیدن نیمه ی پر لیوان چند روزیه که شروع شده .دلیلشم اینه که لباس نامزدیمو خریدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آره!هنوز هیی معلوم نیست ولی من دیگه خریدم.یه لباس خیلیییییییییی خوشگل که کلی عاشقشم!!!!!!اگه همه چی به هم بخوره من رسما دق مرگ میشم و لباسه رو هم آتیش میزنم!!!!!!!!!!!!

اصلا فک نمی کردم اینجا همچین لباسی پیدا کنم.چون اینجا شاید کلا یکی دو تا مغازه بیشتر نباشه که لباسای خوشگل و مارکدار دارن(اگه تقلبی نباشن) و خدارو شکر من لباسی رو که می خواستم اونجا پیدا کردم.

در واقع رفته بودم که فقط ببینم.داشتم از پله ها پائین میومدم که مامان واسه بار آخر گفت:حالا بپوش شاید خوشت اومد.

که پوشیدم و......... دیگه هیچی...................دلم نمی یومد درش بیارم:D

یه لباس گیپور سفید هم بود که دیگه خیلی عروسی ای بود.ولی لباس من بنفشه براقه.البته اگه قبلش بهم می گفتن ازین براقا بگیر امکان نداشت قبول کنم٬بس که هر چی دیده بودم جک و جواد بود اما این خیلی فرق داشت به اصطلاح تن خورش عالی بود.همین وقتاست که آدم فرق جنس اصل و تقلبی رو می فهمه!

رنگای دیگه شم امتحان کردم ولی همون بنفشه که تن مانکن بود از همه بهتر بود.

خیلی خوشحالم که خیالم از بابته لباس راحت شد٬چون من همیشه با لباس خریدن مشکل دارم و معمولا هیچی پیدا نمی کنم!!!

فقط یه کم واسم بلند بود که اونم با کفش حله دیگه.

هر چی سهند اصرار کرد عکسشو ببینه یا بپوشم وب بدم قبول نکردم٬آخه سوپرایزش میره

تازه ماه رمضون اصلا نمی خوام وب بدم.آخه پسر نامحرم گیسامو میبینه روزم باطل میشه

فقط یه بار با کمک نورا با مداد چشم کلی ابروی پاچه بزی و سیبیل واسه خودم کشیدم!!!!!!! که وب بدم سهند جان حال کنه!!!!!!!! که متاسفانه بابا اومد و مجبور شدم هول هولی پاکش کنم

وای چه قد این آپم چرت و پرت شد مثلا اومدم شب قدر فضا رو معنوی کنم.!!!!!!!

من دیگه برم واسه دعا.

سهند جونم خستگیاتو می فهمم.من همیشه اینجا به یادتم و یادم میمونه همه ی این روزا رو.به امید روزای خوب

جوجو خانومی گلم خیلی به یادتم. واگه خدا قابل بدونه واست دعا می کنم.کاش زدتر شادیتو به دست بیاری.خیلی دوستت دارم

تینای مهربونم خیلییییییییییییی خوشحال شدم اومدی٬عزیزم همین که بدونم خوبی و سلامتی واسم بسه.هر وقت خیالت راحته راحت بود ادامه بده٬کامنت گذاشتم واست ولی انگار پرید.همیشه بهت فکر می کنم ........

 

نارون یکشنبه سی و یکم شهریور 1387  نظر دهيد!

هی روزگار!
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

دیروز دوستم زنگ زد٬خیلیییییی خوشحال شدم٬دلم تنگ شده بود واسش.فقط یه ترم هم اتاقی بودیم ولی از خیلی وقت پیشش با هم دوست بودیم.

تهران کلاس میره واسه ارشد٬یه موسسه خیلی خوب٬گفت اگه بخوام جزوه هاشو بهم میده.

البته اون کلاس ایستایی و زبان تخصصی میرفته و خوب اینا چبزائی نیستن که من همین طوری از رو جزوه و بدون استاد درست حسابی بفهم چی به چیه٬ولی از هیچی بهتره که.

دیگه هر کی ندونه شما میدونین من چه قد برام مهم بود قبولی٬هنوزم هست و می دونم اگه آخرش قبول نشم حسرتش تا آخر عمر به دلم میمونه حتی اگه بعد قبولیم بیکار باشم!ولی بازم خیلی دلم می خواد.

دیشب موقع افطار داشتم با مامان راجع به همین چیزا حرف م زدم٬گفت احتمالا امسال قبول میشی ٬بعد با تاکید بسیااااااار زیادی ادامه داد٬البته آزاد!

گفتم مرسی از این همه لطفت!

نمیگم آزاد بده ( یه ذره هست البته!) ولی خودم میدونم اول زندگی سخت میشه واسه سهندکه بخواد اون همه شهریه بده٬البته همش به خودم میگم :خوب خودم کار پیدا می کنم ولی میترسم یه مدت طول بکشه٬الان دوستم بعد از یه سال کار پیدا کرده٬تازه اونم نمی دونم چه کاری٬البته هم رشته نیستیم ولی خوب.....

این روزا یعنی بهتره بگم این شبا اصلا نمی تونم بخوابم٬همش تا سحر بیدارم٬بعدم صبحا زودتر از همه بیدارم٬به نظر خودم نگران نیستم٬ولی این نشونه ی اضطرابه دیگه...........

وای من دیگه از دست ماه رمضون خسته شدم٬مطمئنم وقتیم تموم شه هیچم دلم تنگ نمیشه البته نه اونقد که روزه هامو نگیرم٬ولی آخه روزه ای که یه ذره عبادت نکنه آدم!همشم نق بزنه که تشنه مه٬بعدم هی بشینم از دست بابام به مامانم گلایه کنم(محترمانه ی غیبت میشه مه؟)تازگیا حتی یادم بره نماز بخونم!!!!!! دیگه این چه روزه ایه آخه؟

آخیش پلیدی های درونمو گفتم!بچه ها من خیلی وقتا شده روزه میگیرم نماز نمی خونم٬آخه نماز نخوندن جز مبطلات روزه نیست که٬گناه اون به جای خودش٬ثواب اینم جای خودش نه؟

همین دیگه٬تموم شد حرفام!

سهند میگه خاطره هامونو بنویس٬دلم می خواد ولی اصلا حسش نیست.

سارا جون پرسیده عروس میشی بالاخره یا نه؟

به خدا خودمم نمی دونم!!!!شما هم اگه یه مامان بابای دمدمی مزاج مثل من داشتین٬سردرگم میشدین٬یه بار این راضیه اون نه٬بعد که اونو راضی می کنم٬این یکی میگه نه!!!!!!!می ترسم سر جر و بحث خودشون زندگیه منو خراب کنن:(

البته مامانو راحت میشه راضی کرد٬چون خیلی مهربون و ساده است٬اگه ام چیزی میگه٬ آدم می دونه از سادگیشه نه اینکه بخواد دلمو بشکنه.ولی وای به حال وقتی بابا گیر بده٬با اون اخلاق عتیقه اش آدمو بیچاره می کنه.

دوستای کم ولی مهربونم تورو خدا سر سفره های افطار منو یادتون نره

در ضمن شروان خان٬ تنبلم خودتی

 

نارون سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387  نظر دهيد!

اولین قطره ی بارون
موضوع ارسالی موضوع : روزانه ها

دیشب  شب خیلی بدی بود.البته از جهاتیم خوب.دلم تنگ شد بود واسه گریه.شوری اشکام هنوز تو دهنمه.

امروز بارون اومد٬هوا ابری بود٬هوارو دوست داشتم٬بوی خاک رو هم.

*****

از روبروی امامزاده که رد شدم٬بچگی هام یادم اومد٬روزائی که دست تو دست مامان کالسکه ی نورا رو هل می دادم و مواظب بودم بستنی چوبیم رو زمین نیفته.

بابا یه کم جلوتر اول بازار وایساده بود.سرم رو که بلند کردم٬سقف بازار نوی نو بود.دلم گرفت.

یه خاطره ی دور اومد تو ذهنم

ای خانوم٬مگه تو این شهر سرد و پر بارون که زمینم هر وقت غضبش میاد یه تکونی بهمون میده ساختمون قدیمی باقی میمونه

*****

توی مغازه فرش رو نیگا کردم٬سرم رو به علامت رضایت تکون دادم که یعنی خوبه.

لا به لای اسلیمی ها گم شدم٬بین گره ها.بین دستای دخترکی که پای دار قالی روزشو شب می کرد

انگار تعجب کرده بودم٬یعنی این کف پوشه رنگینه خونه ی من و توا؟چه زود!

دستی تکونم داد٬نارون مامان پس خوب بود؟شب که صاحب اصلی اومد بابا میاد حساب می کنه.

*****

دستمو که باز کردم یه قطره بارون افتاد تو مشتم٬سریع دستمو بستم٬نمی خواستم نشونه ام گم شه!

اولین قطره ی بارون!

 

نارون چهارشنبه بیستم شهریور 1387  نظر دهيد!

آخرین مطالب ارسالی 
برای جوجو خانومی که بدونه هنوز چه قد به یادشم! (شنبه بیست و هفتم مهر 1387) خداحافظ (یکشنبه چهاردهم مهر 1387) همین روزها (پنجشنبه یازدهم مهر 1387) بسه.................. (سه شنبه نهم مهر 1387) فاصله ی غم و شادی (جمعه پنجم مهر 1387) تولد.....تولد......تولدم مبارک (چهارشنبه سوم مهر 1387) متولد ماه مهر (دوشنبه یکم مهر 1387) هوای آفتابی (یکشنبه سی و یکم شهریور 1387) هی روزگار! (سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387) اولین قطره ی بارون (چهارشنبه بیستم شهریور 1387)
 
درباره وبلاگ

 

 

 

عکس روز
 

 

امکانات
  خوش آمديد ميهمان
آمار بازديد:
 
 بازديد کلي :


نویسندگان :
 

لینک دوستان
پرشین گرافیک
پارس تولز
گیگا ایمیج
حرف های من و دوستم
جوجو خانومی
مستانه
رامتین
 

تبیلغات
 

تبلیغات